پروین پور اقبال یکی از شاهدین

امروز در بيستمين سالگرد قتلعام شهداي مجاهد خلق، من و خواهران و برادرانم كسانيكه شاهدان اين قتلعام در زندان اوين يا ساير زندانها بوديم ميخواهيم آنچه را كه ديديم گواهي بدهيم من در زندان اوين بودم نيمههاي شب بود كه مجاهدشهيد  زهرافلاحتيحاجزارع را از بند ما صدا كردند. زهرا فلاحتي زير حكم بود و اين بدان معنا بود كه يا به او حبسابد ميدادند يا اعدامش ميكردند. بنابراين صدا كردن او در نيمه شب براي ما معناي خاصي داشت. بعد از آن دو زن مجاهدخلق از سلولهاي انفرادي بنام سهيلا محمدرحيمي و فروغ[فرنگيس محمدرحيمي] را براي اعدام صدا كردند.

سهيلا محمدرحيمي مجاهدي بود كه چند سالي را در زندان بجرم هواداري از مجاهدين در حبس و زندان گذارانده بود، و بعداز آن اقدام كرده بود كه به ارتش آزاديبخش بپيونده همراه با فروغ كه باهم دستگير شده بودند در ششم شهريور سال 66. از همان اول اينها روي مواضعشان ايستاده بودند و از هويت مجاهديشان دفاع كرده بودند و گفته بودند كه ما قصد پيوستن به ارتش آزاديبخش را داشتيم به همين دليل ميخواستيم از مرز خارج شويم. به همين دليل هيچوقت آنها را در بندعمومي نياوردند و تا آخرش در زندانهاي انفرادي 209 بودند. به همين علت ما از فروغ اطلاعات زيادي نداريم و فقط اسم كوچكش را ميدانيم. در واقع بعداز آن بود كه اين ريل صدا كردن بچهها از بند شروع شد. زنك پاسدار رحيمي با صداي مسخره  و كشدارش اسامي بچهها را ميخواند و ميگفت كه به دفتر بند مراجعه كنند. روزانه 10 تا 15  بار اين ريل تكرار ميشد و بچهها را دستهدسته از بند به خارج از زندان ميبردند. از بند به خارج بند ميبردند در آنزمان ما ملاقات نداشتيم نميفهميديم كسي كه بيرون ميرود كجا ميرود؟ و هيچ اطلاعاتي در رابطه با آن بدستمان نميآمد، تا اينكه يكروز يكي از بچههاي زنداني را بداخل بند آوردند ظاهرا به اشتباه يك زنداني مجاهد را بداخل بند آوردند كه وقتي بداخل بند آوردند روي زمين افتاد و فقط فرياد ميزد كه كشتند همه را اعدام كردند پاسداران بند توي  بند ريختند و كشانكشان او را بيرون بردند. اين اولين اطلاعاتي بود كه ما از بچههايي كه برده بودند توانستيم بگيريم. روز 23 مرداد بود كه بعداز ظهر من و چند نفر ديگر از بچهها را صدا كردند. بايد بگويم كه در آنزمان از بند ما دو اتاق بطور كامل تخليه شده بود وقتي كه من را بردند بچههاي اتاق 6 واتاق 8 از سالن 2 بند زنان زندان اوين را برده بودند، كه هر كدام حدود 30 نفر جمعيت داشت در آنجا من دژخيم مجتبي حلوايي را ديدم كه با قساوت تمام در واقع فرماندهي ميكرد اينكه هر چه بيشتر بچهها را به كميسيون مرگ بفرستد براي اعدام داخل راهروها زندانيان مجاهد از زن و مرد رديف شده بودند، با چشم بند نشسته بودند كه مرا به سلولهاي انفرادي بردند در سلولهاي انفرادي صدا باز و بسته شدن درها مستمر شنيده ميشد بخصوص شبها كه اين صداي باز و بسته شدن بيشتر بود و نشان از اين ميداد كه بچهها را براي اعدام ميبرند.

ولي بطور خاص يك شب من با صداي جيغ و عربدههاي زنان پاسدار از خواب پريدم كه بزعم خودشان تكبير ميگفتند كه صداي شعار مجاهديني كه براي شهادت برده ميشدند شنيده نشود و تعداد زيادي از بچهها را آنشب براي اعدام بردند. روز 13 شهريور بود كه ما را به اتاق در بسته بند 1 پائين منتقل كردند. من وقتي خودم در را باز ميكردند و بيرون ميرفتيم تلاش ميكردم كه دنبال يك نشان از اين بچهها بگردم .

دنبال يك جفت كفش يك لباس يك نشاني كه بفهميم بجز ما كس ديگري از اين كميسيون مرگ برگشته  ولي هيچ اثر و هيچ نشاني پيدا نميكردم. در واقع باورم نميشد كه اينهمه نفر كه رفتند واقعاً تنها ما برگشته باشيم تا اينكه اولين سري بچهها براي ملاقات رفتند يكي از بچهها بود بنام آزاده طبيب كه او را هم براي اعدام برده بودند كه خواهري داشت خواهرش براي ملاقات رفت و وقتي برگشت گفت ساك آزاده را به خانوادهام دادند وقتي من خودم اين خبر را شنيدم ديگر مطمئن شدم كه تنها از اين حجم نفرات، اين حجم زنان زنداني مجاهد كه رفتند فقط ما 35 نفر باقي ماندهايم و هيچكس ديگري زنده نمانده!! ميدانيد كه همه آن بچهها تمامي نفراتي كه  براي اعدام برده شدند داراي حكم ابلاغ شده از طرف حاكم شرع رژيم بودند از طرف اجراي احكام شرع زندان رسما به آنها ابلاغ شده بود زيرش را امضا كرده بودند. اكثريت آنها بيش از 5سال از حكمشان را گذرانده بودند، حتي تعدادي از آنها حكمشان تمام شده بود. فرحناز ظرفچي دانشآموز بود و حكمش را گذرانده بود حكمي نداشت حكمشان تمام شده بود و بايستي آزادش ميكردند. مژگان سربي، اشرف احمدي، اشرف فدايي كه در مرداد ماه سال 67 پايان حكمش بود و بايستي كه در همان مردادماه آزاد ميشد. در خصوص تصميم رژيم براي قتلعامها، رژيم از قبل از سال 66 اقدام به جداسازي زندانيها كرده بود، اقدام به جداسازي زندانيان و طبقهبندي آنها كرده بود، در آخر اين تقسيمبندي ما را به بندي موسوم به آموزشگاه بردند اين آموزشگاه 3 سالن داشت كه من از يكي از خواهراني كه قبلا در زندان اوين بوده و گزارشي نوشته اين گزارش را ميخوانم در خصوص بندهاي آموزشگاه. اين خواهر مجاهدمان ميگويد از بندي كه ما بوديم 150 نفر را با اسم كامل ثبت شده از بين ما بردند روزهاي اول مرداد من درطبقه دوم  بند 2 موسوم به آموزشگاه بودم.

اين بند 3طبقه دارد در طبقه پائين 5اتاق دربسته است و در هر اتاق 20 تا 25 نفر دربسته زنداني هستند طبقه دوم شامل 12 اتاق كه يك اتاق آن به زندانيان جرائم اقتصادي اختصاص داشت و در بقيه اتاقها زندانيان مجاهد زنداني بودند در اين سه طبقه تقريبا 400زنداني وجود داشت. درسالن 3زندانياني بودند كه رژيم روي آنها حساسيت ويژه داشت از اين زندانيان مجاهدي كه رويشان حساسيت ويژه داشت در واقع اينها نفراتي بودند نفرات تحصيل كرده و با فرهنگ مثل دكتر شورانگيز رحيميان دكتر شورانگيز كريميان، فضيلت علامه، مريم ساغري، رضيه آيت الله شيرازي، مريم توانا، پروين حائري و خواهر شهيدمان منيره رجوي بودند. البته بايد بگويم كه روي منيره رجوي به اين دليل حساس بودند كه خواهر برادر مسعود بود، منيره خصوصيات خيلي والاي انساني داشت. بچهها خيلي از او خاطره نقل ميكردند از اينكه كه وقتي ملاقات ميكرد دو فرزند كوچك داشت وقتي ملاقات ميرفت تلاش ميكرد از بچههايش چيزهايي را بگيرد و براي مادراني كه با بچههايشان در زندان بودند بياورد يا تلاش ميكرد حتي از غذاي خودش به بچههايي كه مريض بودند ، زندانياني كه مريض بودند برساند. ميدانيد كه اين صددرصد مخالف با خصلت و خوي ضدبشري كه آخوندها دارند بخصوص در زندان در زمانيكه تعارف كردن غذا  بههمديگر در زندان ممنوع است در زمانيكه صحبت كردن دو زنداني باهم جرم محسوب ميشود در حاليكه كوچكترين رابطه انساني با هم جرم است و مجازات آن شلاق و شكنجه است به همين دليل منيره را بدليل خصوصيات پاك انسانيش و بدليل اينكه خواهر برادر مسعود بود در اين بند برده بودند روي اين بچهها حساسيت خاص داشتند هيچوقت نميگذاشتند ما با اين بچهها ارتباط برقرار كنيم. سالن بعدي سالن دو بود كه برايتان توضيح دادم كه شامل 12 اتاق بود و سالن بعدي قسمت بعدي بندپائين بود كه تعدادي از بچههاي قزلحصار و گوهردشت كه بچههاي تنبيهي بودند در آن آورده بودند. بچههاي تنبيهي اكثريتشان بچههاي با سنهاي پائين،  كم سن و دانشآموز بودند كه دستگير و به زنداني آمده بودند و در قزلحصار و گوهردشت بندهاي تنبيهي مختلف رفته بودند در خصوص بچههاي اين بند تنبيهي و بطور خاص بچههاي زيرزمين يك خواهر مجاهد گزارشي را در خصوص آنها نوشته كه من اين قسمت را هم براي شما ميخوانم:

«…زيرزمين محل مخوفي بود كه نزديك 20 تن از خواهران در آن بمدت 1 تا 4 سال زنداني بودند. آنزمان كه لاجوردي هنوز حضور مستقيم در اداره زندان داشت وجود زيرزمين را بكلي حاشا ميكرد اين شيرزنان كه اغلب دانشجو و از قشر تحصيلكرده بودند بدليل روحيه بالا و ايستادگي بر روي هويت مجاهد دربرابر زندانبانان، همواره تحت فشارهاي خاص قرار داشتند آنها را در اتاق كوچكي زير بندهاي عمومي نگه ميداشتند در اين اتاق كوچك و بدون هواخوري بيش از 20 نفر را حبس يا بهتر است بگوييم پنهان كرده بودند. همواره با كمترين بهانهاي به افراد اتاق هجوم ميآوردند اين خواهران آنقدر در زيرزمين مانده بودند كه براي خود سرودي بنام سرود ملي زيرزمين درست كرده بودند و آنرا هميشه ميخواندند. بچههاي زيرزمين همواره مورد احترام و محبت همه زندانيان بودند و با شروع قتلعام همين خواهران در اولين سري اعداميها با رروحيهاي سرشار، سرفراز و پرغرور طنابها رابوسيدند…! از اين خواهران هيچكس زنده نماند. دژخيم حسينزاده كه رئيس زندان بود، دژخيم مجيد سرلك و دژخيم حداد كه از دادياران زندان بودند و زمانيِ پليد نماينده وزارت اطلاعات لابلاي صحبتهايشان بارها و بارها به بچههاي تنبيهي گفته بودند كه ما ميخواهيم يك تصفيه بكنيم. اوايل سال 67 به يكسري از خانوادههايي كه بچههايشان تنبيهي بودند گفته بودند كه به بچههايتان بگوييد سر عقل بيايند والا همه آنها را تعيين تكليف ميكنيم

من شاهد بودم كه در تيرماه 67 دادياران زندان دژخيم سرلك و دژخيم حداد وارد بند شدند و از تكتك ما سئوال كردند سر حكممان سر اينكه به چه جرمي دستگير شديد و مواضعمان سئوال كردند و كنار هر اسم يك علامت مي زدند تمامي اينها نشانهاي دال بر يك تسويه حساب و يا چيزي در اين زمينه بود

يك مورد خانمي جواني بود كه خودش سياسي نبود و همسرش سياسي بود همراه با همسر و فرزند كوچكش دستگير شده بود و به زندان آمده بود بعداز مدتي در قتلعام سال 67 خودش و همسرش را براي كميسيون مرگ بردند به هردو حكم اعدام داده بودند و آنها را به محل دار زدن برده بودند وقتي به محل اعدام رسيدند اينها را به  بالاي چارپايه برده بودند و چارپايه ها را از زيرپاي همه خالي كرده بودند بجز چارپايهاي كه زيرپاي اين خانم بود كه او شاهد شهادت همسر و شهداي ديگر بود، كه بشدت بهم ريخته بود

نمونه ديگر: رژيم از زندانياني كه آزاد شده بودند هم نگذشته بود. تعدادي از زنان زنداني را كه آزاد شده بودند براي كميسيون مرگ آوردند و به بيدادگاههاي مرگ بردند. يكي از زنان مجاهد بود كه تعادل روحياش بهم ريخته بود، مدت يكسال بود كه مطلق از او خبر نداشتيم و نميدانستيم كه كجا او را بردند ولي براي قتل عامها آورده و به كميسيونمرگ برده بودند. وقتي از او ميپرسيم تو كجا بودي چه بر سرت آوردند نميتوانست جواب دهد…! نميدانم كجا بودم فقط جايي بودم كه هميشه زير پايم آب بود. اينرا در حالتي ميگفت كه روزانه تعدادي قرص مصرف ميكرد فقط براي اينكه بتواند تعادل مينيمم وضعيت حياتياش را حفظ كند ولي با اين وضعيت او را براي اعدام آورده بودند. نمونههاي مشابه زياد است ولي من ميخواهم نمونههايي از حماسهها و مقاومتهاي زنان مجاهد زنداني بگويم. ميخواهم از مليحه اقوامي بگويم.

مليحه اقوامي روي تكهاي كاغذ كه از او در يكي از سلولها بجا مانده بود نوشته بود:« 13 مرداد 67 من مليحه اقوامي در ساعت 3 بعدازظهر بدادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت 7 بعداز ظهر است كه براي اعدام مي روم. حديث مرد مومن با تو گويم كه چون مرگش رسد خندان بميرد.» يا فروزان عبدي كه كاپيتان تيم ملي[واليبال]زنان بود كه قبل از اعدام با وسيلهاي روي ديوار سلولش حكاكي كرده بود كه خدايا فروزانم كن چون ابري در راه تو بميرم.

اشرف فدايي زن مجاهدي بود كه در سن 16 يا 17سالگي دستگير شد و 7سال حكم گرفته بود و در مرداد ماه سال 67حكمش تمام ميشد ولي وقتي كه ميخواستند او را ببرند گفت من به اسم مسعود رجوي ميروم و ميدانم كه مرا امروز براي اعدام ميبرند. گر امروز اعداممان كنند در آگاهي مردم خيلي موثر خواهد بود.

يا از اعظم طاقدره بگويم كه موقع خروج از بند كه براي اعدام ميبردنش گفت بچهها اعدام ميشويم مجاهد گفتن خون ميخواهد و بايد كه خون آنرا بدهيم يا ليلي حسيني كه در دادگاه به آخوند نيري رئيس بيدادگاههاي رژيم گفت شما مثل بوزينههايي ميمانيد كه تلاش ميكنيد خود را خوشچهره نشان دهيد ولي چهره شما رو شده است.

در بين قتلعام شدهگان سال 67 تعدادي از مجاهدين زنداني كمتر از 16 – 17 سال دستگير شدند اين بچهها حداكثر جرمشان اين بود كه نشريه خوانده بودند يا نشريه فروخته بودند يا در مدرسهشان هودار بودند، در متينگها و راهپيماييها شركت كرده بودند يكي از خواهرانمان در گزارشي كه نوشته اسامي اين بچهها را گفته كه برايتان ميخوانم.

زهره حاجميراسماعيل 16 ساله، ليلا حاجيان 16 ساله، سهيلا يا فرشته حميدي 16 ساله، رويا خسروي 16 ساله، مهري درخشان نيا 16 ساله، سودابه رضازاده 15 ساله، تهمينه ستوده 17 ساله، سهيلا شمس 17 ساله، سوسن صالحي 17 ساله، منيره عابديني 16 ساله، مهتاب فيروزي 15 ساله، فرحناز مصلحي 15 ساله، سيمين نانكني 17 ساله، اشرف عزيزي 17 ساله، مليحه اقوامي 18 ساله، پروين باقري 15 ساله.

تعدادي از زنان مجاهدي كه در اعدامهاي سال 67شهيد شدند دچار معلوليت هاي جسمي مادرزاد بودند و يا معلوليتهايي كه در اثر شكنجه در دوران حبس دچار شده بودند البته اينها گوشه كوچكي از مشاهداتي است كه من و خواهران و برادرانم   توانستيم به شما بگوييم و در خيلي نقاط و شهرها و زندانهاي دورافتاده و گوشه هاي پنهاني در داخل خود اوين بود كه هيچوقت خبرش نرسيد و هيچ اطلاعاتي ما نداشتيم

امروز در بيستمين سالگرد قتلعام شهداي مجاهد خلق، من و خواهران و برادرانم كسانيكه شاهدان اين قتلعام در زندان اوين يا ساير زندانها بوديم ميخواهيم آنچه را كه ديديم گواهي بدهيم من در زندان اوين بودم نيمههاي شب بود كه مجاهدشهيد  زهرافلاحتيحاجزارع را از بند ما صدا كردند. زهرا فلاحتي زير حكم بود و اين بدان معنا بود كه يا به او حبسابد ميدادند يا اعدامش ميكردند. بنابراين صدا كردن او در نيمه شب براي ما معناي خاصي داشت. بعد از آن دو زن مجاهدخلق از سلولهاي انفرادي بنام سهيلا محمدرحيمي و فروغ[فرنگيس محمدرحيمي] را براي اعدام صدا كردند.

سهيلا محمدرحيمي مجاهدي بود كه چند سالي را در زندان بجرم هواداري از مجاهدين در حبس و زندان گذارانده بود، و بعداز آن اقدام كرده بود كه به ارتش آزاديبخش بپيونده همراه با فروغ كه باهم دستگير شده بودند در ششم شهريور سال 66. از همان اول اينها روي مواضعشان ايستاده بودند و از هويت مجاهديشان دفاع كرده بودند و گفته بودند كه ما قصد پيوستن به ارتش آزاديبخش را داشتيم به همين دليل ميخواستيم از مرز خارج شويم. به همين دليل هيچوقت آنها را در بندعمومي نياوردند و تا آخرش در زندانهاي انفرادي 209 بودند. به همين علت ما از فروغ اطلاعات زيادي نداريم و فقط اسم كوچكش را ميدانيم. در واقع بعداز آن بود كه اين ريل صدا كردن بچهها از بند شروع شد. زنك پاسدار رحيمي با صداي مسخره  و كشدارش اسامي بچهها را ميخواند و ميگفت كه به دفتر بند مراجعه كنند. روزانه 10 تا 15  بار اين ريل تكرار ميشد و بچهها را دستهدسته از بند به خارج از زندان ميبردند. از بند به خارج بند ميبردند در آنزمان ما ملاقات نداشتيم نميفهميديم كسي كه بيرون ميرود كجا ميرود؟ و هيچ اطلاعاتي در رابطه با آن بدستمان نميآمد، تا اينكه يكروز يكي از بچههاي زنداني را بداخل بند آوردند ظاهرا به اشتباه يك زنداني مجاهد را بداخل بند آوردند كه وقتي بداخل بند آوردند روي زمين افتاد و فقط فرياد ميزد كه كشتند همه را اعدام كردند پاسداران بند توي  بند ريختند و كشانكشان او را بيرون بردند. اين اولين اطلاعاتي بود كه ما از بچههايي كه برده بودند توانستيم بگيريم. روز 23 مرداد بود كه بعداز ظهر من و چند نفر ديگر از بچهها را صدا كردند. بايد بگويم كه در آنزمان از بند ما دو اتاق بطور كامل تخليه شده بود وقتي كه من را بردند بچههاي اتاق 6 واتاق 8 از سالن 2 بند زنان زندان اوين را برده بودند، كه هر كدام حدود 30 نفر جمعيت داشت در آنجا من دژخيم مجتبي حلوايي را ديدم كه با قساوت تمام در واقع فرماندهي ميكرد اينكه هر چه بيشتر بچهها را به كميسيون مرگ بفرستد براي اعدام داخل راهروها زندانيان مجاهد از زن و مرد رديف شده بودند، با چشم بند نشسته بودند كه مرا به سلولهاي انفرادي بردند در سلولهاي انفرادي صدا باز و بسته شدن درها مستمر شنيده ميشد بخصوص شبها كه اين صداي باز و بسته شدن بيشتر بود و نشان از اين ميداد كه بچهها را براي اعدام ميبرند.

ولي بطور خاص يك شب من با صداي جيغ و عربدههاي زنان پاسدار از خواب پريدم كه بزعم خودشان تكبير ميگفتند كه صداي شعار مجاهديني كه براي شهادت برده ميشدند شنيده نشود و تعداد زيادي از بچهها را آنشب براي اعدام بردند. روز 13 شهريور بود كه ما را به اتاق در بسته بند 1 پائين منتقل كردند. من وقتي خودم در را باز ميكردند و بيرون ميرفتيم تلاش ميكردم كه دنبال يك نشان از اين بچهها بگردم .

دنبال يك جفت كفش يك لباس يك نشاني كه بفهميم بجز ما كس ديگري از اين كميسيون مرگ برگشته  ولي هيچ اثر و هيچ نشاني پيدا نميكردم. در واقع باورم نميشد كه اينهمه نفر كه رفتند واقعاً تنها ما برگشته باشيم تا اينكه اولين سري بچهها براي ملاقات رفتند يكي از بچهها بود بنام آزاده طبيب كه او را هم براي اعدام برده بودند كه خواهري داشت خواهرش براي ملاقات رفت و وقتي برگشت گفت ساك آزاده را به خانوادهام دادند وقتي من خودم اين خبر را شنيدم ديگر مطمئن شدم كه تنها از اين حجم نفرات، اين حجم زنان زنداني مجاهد كه رفتند فقط ما 35 نفر باقي ماندهايم و هيچكس ديگري زنده نمانده!! ميدانيد كه همه آن بچهها تمامي نفراتي كه  براي اعدام برده شدند داراي حكم ابلاغ شده از طرف حاكم شرع رژيم بودند از طرف اجراي احكام شرع زندان رسما به آنها ابلاغ شده بود زيرش را امضا كرده بودند. اكثريت آنها بيش از 5سال از حكمشان را گذرانده بودند، حتي تعدادي از آنها حكمشان تمام شده بود. فرحناز ظرفچي دانشآموز بود و حكمش را گذرانده بود حكمي نداشت حكمشان تمام شده بود و بايستي آزادش ميكردند. مژگان سربي، اشرف احمدي، اشرف فدايي كه در مرداد ماه سال 67 پايان حكمش بود و بايستي كه در همان مردادماه آزاد ميشد. در خصوص تصميم رژيم براي قتلعامها، رژيم از قبل از سال 66 اقدام به جداسازي زندانيها كرده بود، اقدام به جداسازي زندانيان و طبقهبندي آنها كرده بود، در آخر اين تقسيمبندي ما را به بندي موسوم به آموزشگاه بردند اين آموزشگاه 3 سالن داشت كه من از يكي از خواهراني كه قبلا در زندان اوين بوده و گزارشي نوشته اين گزارش را ميخوانم در خصوص بندهاي آموزشگاه. اين خواهر مجاهدمان ميگويد از بندي كه ما بوديم 150 نفر را با اسم كامل ثبت شده از بين ما بردند روزهاي اول مرداد من درطبقه دوم  بند 2 موسوم به آموزشگاه بودم.

اين بند 3طبقه دارد در طبقه پائين 5اتاق دربسته است و در هر اتاق 20 تا 25 نفر دربسته زنداني هستند طبقه دوم شامل 12 اتاق كه يك اتاق آن به زندانيان جرائم اقتصادي اختصاص داشت و در بقيه اتاقها زندانيان مجاهد زنداني بودند در اين سه طبقه تقريبا 400زنداني وجود داشت. درسالن 3زندانياني بودند كه رژيم روي آنها حساسيت ويژه داشت از اين زندانيان مجاهدي كه رويشان حساسيت ويژه داشت در واقع اينها نفراتي بودند نفرات تحصيل كرده و با فرهنگ مثل دكتر شورانگيز رحيميان دكتر شورانگيز كريميان، فضيلت علامه، مريم ساغري، رضيه آيت الله شيرازي، مريم توانا، پروين حائري و خواهر شهيدمان منيره رجوي بودند. البته بايد بگويم كه روي منيره رجوي به اين دليل حساس بودند كه خواهر برادر مسعود بود، منيره خصوصيات خيلي والاي انساني داشت. بچهها خيلي از او خاطره نقل ميكردند از اينكه كه وقتي ملاقات ميكرد دو فرزند كوچك داشت وقتي ملاقات ميرفت تلاش ميكرد از بچههايش چيزهايي را بگيرد و براي مادراني كه با بچههايشان در زندان بودند بياورد يا تلاش ميكرد حتي از غذاي خودش به بچههايي كه مريض بودند ، زندانياني كه مريض بودند برساند. ميدانيد كه اين صددرصد مخالف با خصلت و خوي ضدبشري كه آخوندها دارند بخصوص در زندان در زمانيكه تعارف كردن غذا  بههمديگر در زندان ممنوع است در زمانيكه صحبت كردن دو زنداني باهم جرم محسوب ميشود در حاليكه كوچكترين رابطه انساني با هم جرم است و مجازات آن شلاق و شكنجه است به همين دليل منيره را بدليل خصوصيات پاك انسانيش و بدليل اينكه خواهر برادر مسعود بود در اين بند برده بودند روي اين بچهها حساسيت خاص داشتند هيچوقت نميگذاشتند ما با اين بچهها ارتباط برقرار كنيم. سالن بعدي سالن دو بود كه برايتان توضيح دادم كه شامل 12 اتاق بود و سالن بعدي قسمت بعدي بندپائين بود كه تعدادي از بچههاي قزلحصار و گوهردشت كه بچههاي تنبيهي بودند در آن آورده بودند. بچههاي تنبيهي اكثريتشان بچههاي با سنهاي پائين،  كم سن و دانشآموز بودند كه دستگير و به زنداني آمده بودند و در قزلحصار و گوهردشت بندهاي تنبيهي مختلف رفته بودند در خصوص بچههاي اين بند تنبيهي و بطور خاص بچههاي زيرزمين يك خواهر مجاهد گزارشي را در خصوص آنها نوشته كه من اين قسمت را هم براي شما ميخوانم:

«…زيرزمين محل مخوفي بود كه نزديك 20 تن از خواهران در آن بمدت 1 تا 4 سال زنداني بودند. آنزمان كه لاجوردي هنوز حضور مستقيم در اداره زندان داشت وجود زيرزمين را بكلي حاشا ميكرد اين شيرزنان كه اغلب دانشجو و از قشر تحصيلكرده بودند بدليل روحيه بالا و ايستادگي بر روي هويت مجاهد دربرابر زندانبانان، همواره تحت فشارهاي خاص قرار داشتند آنها را در اتاق كوچكي زير بندهاي عمومي نگه ميداشتند در اين اتاق كوچك و بدون هواخوري بيش از 20 نفر را حبس يا بهتر است بگوييم پنهان كرده بودند. همواره با كمترين بهانهاي به افراد اتاق هجوم ميآوردند اين خواهران آنقدر در زيرزمين مانده بودند كه براي خود سرودي بنام سرود ملي زيرزمين درست كرده بودند و آنرا هميشه ميخواندند. بچههاي زيرزمين همواره مورد احترام و محبت همه زندانيان بودند و با شروع قتلعام همين خواهران در اولين سري اعداميها با رروحيهاي سرشار، سرفراز و پرغرور طنابها رابوسيدند…! از اين خواهران هيچكس زنده نماند. دژخيم حسينزاده كه رئيس زندان بود، دژخيم مجيد سرلك و دژخيم حداد كه از دادياران زندان بودند و زمانيِ پليد نماينده وزارت اطلاعات لابلاي صحبتهايشان بارها و بارها به بچههاي تنبيهي گفته بودند كه ما ميخواهيم يك تصفيه بكنيم. اوايل سال 67 به يكسري از خانوادههايي كه بچههايشان تنبيهي بودند گفته بودند كه به بچههايتان بگوييد سر عقل بيايند والا همه آنها را تعيين تكليف ميكنيم

من شاهد بودم كه در تيرماه 67 دادياران زندان دژخيم سرلك و دژخيم حداد وارد بند شدند و از تكتك ما سئوال كردند سر حكممان سر اينكه به چه جرمي دستگير شديد و مواضعمان سئوال كردند و كنار هر اسم يك علامت مي زدند تمامي اينها نشانهاي دال بر يك تسويه حساب و يا چيزي در اين زمينه بود

يك مورد خانمي جواني بود كه خودش سياسي نبود و همسرش سياسي بود همراه با همسر و فرزند كوچكش دستگير شده بود و به زندان آمده بود بعداز مدتي در قتلعام سال 67 خودش و همسرش را براي كميسيون مرگ بردند به هردو حكم اعدام داده بودند و آنها را به محل دار زدن برده بودند وقتي به محل اعدام رسيدند اينها را به  بالاي چارپايه برده بودند و چارپايه ها را از زيرپاي همه خالي كرده بودند بجز چارپايهاي كه زيرپاي اين خانم بود كه او شاهد شهادت همسر و شهداي ديگر بود، كه بشدت بهم ريخته بود

نمونه ديگر: رژيم از زندانياني كه آزاد شده بودند هم نگذشته بود. تعدادي از زنان زنداني را كه آزاد شده بودند براي كميسيون مرگ آوردند و به بيدادگاههاي مرگ بردند. يكي از زنان مجاهد بود كه تعادل روحياش بهم ريخته بود، مدت يكسال بود كه مطلق از او خبر نداشتيم و نميدانستيم كه كجا او را بردند ولي براي قتل عامها آورده و به كميسيونمرگ برده بودند. وقتي از او ميپرسيم تو كجا بودي چه بر سرت آوردند نميتوانست جواب دهد…! نميدانم كجا بودم فقط جايي بودم كه هميشه زير پايم آب بود. اينرا در حالتي ميگفت كه روزانه تعدادي قرص مصرف ميكرد فقط براي اينكه بتواند تعادل مينيمم وضعيت حياتياش را حفظ كند ولي با اين وضعيت او را براي اعدام آورده بودند. نمونههاي مشابه زياد است ولي من ميخواهم نمونههايي از حماسهها و مقاومتهاي زنان مجاهد زنداني بگويم. ميخواهم از مليحه اقوامي بگويم.

مليحه اقوامي روي تكهاي كاغذ كه از او در يكي از سلولها بجا مانده بود نوشته بود:« 13 مرداد 67 من مليحه اقوامي در ساعت 3 بعدازظهر بدادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت 7 بعداز ظهر است كه براي اعدام مي روم. حديث مرد مومن با تو گويم كه چون مرگش رسد خندان بميرد.» يا فروزان عبدي كه كاپيتان تيم ملي[واليبال]زنان بود كه قبل از اعدام با وسيلهاي روي ديوار سلولش حكاكي كرده بود كه خدايا فروزانم كن چون ابري در راه تو بميرم.

اشرف فدايي زن مجاهدي بود كه در سن 16 يا 17سالگي دستگير شد و 7سال حكم گرفته بود و در مرداد ماه سال 67حكمش تمام ميشد ولي وقتي كه ميخواستند او را ببرند گفت من به اسم مسعود رجوي ميروم و ميدانم كه مرا امروز براي اعدام ميبرند. گر امروز اعداممان كنند در آگاهي مردم خيلي موثر خواهد بود.

يا از اعظم طاقدره بگويم كه موقع خروج از بند كه براي اعدام ميبردنش گفت بچهها اعدام ميشويم مجاهد گفتن خون ميخواهد و بايد كه خون آنرا بدهيم يا ليلي حسيني كه در دادگاه به آخوند نيري رئيس بيدادگاههاي رژيم گفت شما مثل بوزينههايي ميمانيد كه تلاش ميكنيد خود را خوشچهره نشان دهيد ولي چهره شما رو شده است.

در بين قتلعام شدهگان سال 67 تعدادي از مجاهدين زنداني كمتر از 16 – 17 سال دستگير شدند اين بچهها حداكثر جرمشان اين بود كه نشريه خوانده بودند يا نشريه فروخته بودند يا در مدرسهشان هودار بودند، در متينگها و راهپيماييها شركت كرده بودند يكي از خواهرانمان در گزارشي كه نوشته اسامي اين بچهها را گفته كه برايتان ميخوانم.

زهره حاجميراسماعيل 16 ساله، ليلا حاجيان 16 ساله، سهيلا يا فرشته حميدي 16 ساله، رويا خسروي 16 ساله، مهري درخشان نيا 16 ساله، سودابه رضازاده 15 ساله، تهمينه ستوده 17 ساله، سهيلا شمس 17 ساله، سوسن صالحي 17 ساله، منيره عابديني 16 ساله، مهتاب فيروزي 15 ساله، فرحناز مصلحي 15 ساله، سيمين نانكني 17 ساله، اشرف عزيزي 17 ساله، مليحه اقوامي 18 ساله، پروين باقري 15 ساله.

تعدادي از زنان مجاهدي كه در اعدامهاي سال 67شهيد شدند دچار معلوليت هاي جسمي مادرزاد بودند و يا معلوليتهايي كه در اثر شكنجه در دوران حبس دچار شده بودند البته اينها گوشه كوچكي از مشاهداتي است كه من و خواهران و برادرانم   توانستيم به شما بگوييم و در خيلي نقاط و شهرها و زندانهاي دورافتاده و گوشه هاي پنهاني در داخل خود اوين بود كه هيچوقت خبرش نرسيد و هيچ اطلاعاتي ما نداشتيم

امروز در بيستمين سالگرد قتلعام شهداي مجاهد خلق، من و خواهران و برادرانم كسانيكه شاهدان اين قتلعام در زندان اوين يا ساير زندانها بوديم ميخواهيم آنچه را كه ديديم گواهي بدهيم من در زندان اوين بودم نيمههاي شب بود كه مجاهدشهيد  زهرافلاحتيحاجزارع را از بند ما صدا كردند. زهرا فلاحتي زير حكم بود و اين بدان معنا بود كه يا به او حبسابد ميدادند يا اعدامش ميكردند. بنابراين صدا كردن او در نيمه شب براي ما معناي خاصي داشت. بعد از آن دو زن مجاهدخلق از سلولهاي انفرادي بنام سهيلا محمدرحيمي و فروغ[فرنگيس محمدرحيمي] را براي اعدام صدا كردند.

سهيلا محمدرحيمي مجاهدي بود كه چند سالي را در زندان بجرم هواداري از مجاهدين در حبس و زندان گذارانده بود، و بعداز آن اقدام كرده بود كه به ارتش آزاديبخش بپيونده همراه با فروغ كه باهم دستگير شده بودند در ششم شهريور سال 66. از همان اول اينها روي مواضعشان ايستاده بودند و از هويت مجاهديشان دفاع كرده بودند و گفته بودند كه ما قصد پيوستن به ارتش آزاديبخش را داشتيم به همين دليل ميخواستيم از مرز خارج شويم. به همين دليل هيچوقت آنها را در بندعمومي نياوردند و تا آخرش در زندانهاي انفرادي 209 بودند. به همين علت ما از فروغ اطلاعات زيادي نداريم و فقط اسم كوچكش را ميدانيم. در واقع بعداز آن بود كه اين ريل صدا كردن بچهها از بند شروع شد. زنك پاسدار رحيمي با صداي مسخره  و كشدارش اسامي بچهها را ميخواند و ميگفت كه به دفتر بند مراجعه كنند. روزانه 10 تا 15  بار اين ريل تكرار ميشد و بچهها را دستهدسته از بند به خارج از زندان ميبردند. از بند به خارج بند ميبردند در آنزمان ما ملاقات نداشتيم نميفهميديم كسي كه بيرون ميرود كجا ميرود؟ و هيچ اطلاعاتي در رابطه با آن بدستمان نميآمد، تا اينكه يكروز يكي از بچههاي زنداني را بداخل بند آوردند ظاهرا به اشتباه يك زنداني مجاهد را بداخل بند آوردند كه وقتي بداخل بند آوردند روي زمين افتاد و فقط فرياد ميزد كه كشتند همه را اعدام كردند پاسداران بند توي  بند ريختند و كشانكشان او را بيرون بردند. اين اولين اطلاعاتي بود كه ما از بچههايي كه برده بودند توانستيم بگيريم. روز 23 مرداد بود كه بعداز ظهر من و چند نفر ديگر از بچهها را صدا كردند. بايد بگويم كه در آنزمان از بند ما دو اتاق بطور كامل تخليه شده بود وقتي كه من را بردند بچههاي اتاق 6 واتاق 8 از سالن 2 بند زنان زندان اوين را برده بودند، كه هر كدام حدود 30 نفر جمعيت داشت در آنجا من دژخيم مجتبي حلوايي را ديدم كه با قساوت تمام در واقع فرماندهي ميكرد اينكه هر چه بيشتر بچهها را به كميسيون مرگ بفرستد براي اعدام داخل راهروها زندانيان مجاهد از زن و مرد رديف شده بودند، با چشم بند نشسته بودند كه مرا به سلولهاي انفرادي بردند در سلولهاي انفرادي صدا باز و بسته شدن درها مستمر شنيده ميشد بخصوص شبها كه اين صداي باز و بسته شدن بيشتر بود و نشان از اين ميداد كه بچهها را براي اعدام ميبرند.

ولي بطور خاص يك شب من با صداي جيغ و عربدههاي زنان پاسدار از خواب پريدم كه بزعم خودشان تكبير ميگفتند كه صداي شعار مجاهديني كه براي شهادت برده ميشدند شنيده نشود و تعداد زيادي از بچهها را آنشب براي اعدام بردند. روز 13 شهريور بود كه ما را به اتاق در بسته بند 1 پائين منتقل كردند. من وقتي خودم در را باز ميكردند و بيرون ميرفتيم تلاش ميكردم كه دنبال يك نشان از اين بچهها بگردم .

دنبال يك جفت كفش يك لباس يك نشاني كه بفهميم بجز ما كس ديگري از اين كميسيون مرگ برگشته  ولي هيچ اثر و هيچ نشاني پيدا نميكردم. در واقع باورم نميشد كه اينهمه نفر كه رفتند واقعاً تنها ما برگشته باشيم تا اينكه اولين سري بچهها براي ملاقات رفتند يكي از بچهها بود بنام آزاده طبيب كه او را هم براي اعدام برده بودند كه خواهري داشت خواهرش براي ملاقات رفت و وقتي برگشت گفت ساك آزاده را به خانوادهام دادند وقتي من خودم اين خبر را شنيدم ديگر مطمئن شدم كه تنها از اين حجم نفرات، اين حجم زنان زنداني مجاهد كه رفتند فقط ما 35 نفر باقي ماندهايم و هيچكس ديگري زنده نمانده!! ميدانيد كه همه آن بچهها تمامي نفراتي كه  براي اعدام برده شدند داراي حكم ابلاغ شده از طرف حاكم شرع رژيم بودند از طرف اجراي احكام شرع زندان رسما به آنها ابلاغ شده بود زيرش را امضا كرده بودند. اكثريت آنها بيش از 5سال از حكمشان را گذرانده بودند، حتي تعدادي از آنها حكمشان تمام شده بود. فرحناز ظرفچي دانشآموز بود و حكمش را گذرانده بود حكمي نداشت حكمشان تمام شده بود و بايستي آزادش ميكردند. مژگان سربي، اشرف احمدي، اشرف فدايي كه در مرداد ماه سال 67 پايان حكمش بود و بايستي كه در همان مردادماه آزاد ميشد. در خصوص تصميم رژيم براي قتلعامها، رژيم از قبل از سال 66 اقدام به جداسازي زندانيها كرده بود، اقدام به جداسازي زندانيان و طبقهبندي آنها كرده بود، در آخر اين تقسيمبندي ما را به بندي موسوم به آموزشگاه بردند اين آموزشگاه 3 سالن داشت كه من از يكي از خواهراني كه قبلا در زندان اوين بوده و گزارشي نوشته اين گزارش را ميخوانم در خصوص بندهاي آموزشگاه. اين خواهر مجاهدمان ميگويد از بندي كه ما بوديم 150 نفر را با اسم كامل ثبت شده از بين ما بردند روزهاي اول مرداد من درطبقه دوم  بند 2 موسوم به آموزشگاه بودم.

اين بند 3طبقه دارد در طبقه پائين 5اتاق دربسته است و در هر اتاق 20 تا 25 نفر دربسته زنداني هستند طبقه دوم شامل 12 اتاق كه يك اتاق آن به زندانيان جرائم اقتصادي اختصاص داشت و در بقيه اتاقها زندانيان مجاهد زنداني بودند در اين سه طبقه تقريبا 400زنداني وجود داشت. درسالن 3زندانياني بودند كه رژيم روي آنها حساسيت ويژه داشت از اين زندانيان مجاهدي كه رويشان حساسيت ويژه داشت در واقع اينها نفراتي بودند نفرات تحصيل كرده و با فرهنگ مثل دكتر شورانگيز رحيميان دكتر شورانگيز كريميان، فضيلت علامه، مريم ساغري، رضيه آيت الله شيرازي، مريم توانا، پروين حائري و خواهر شهيدمان منيره رجوي بودند. البته بايد بگويم كه روي منيره رجوي به اين دليل حساس بودند كه خواهر برادر مسعود بود، منيره خصوصيات خيلي والاي انساني داشت. بچهها خيلي از او خاطره نقل ميكردند از اينكه كه وقتي ملاقات ميكرد دو فرزند كوچك داشت وقتي ملاقات ميرفت تلاش ميكرد از بچههايش چيزهايي را بگيرد و براي مادراني كه با بچههايشان در زندان بودند بياورد يا تلاش ميكرد حتي از غذاي خودش به بچههايي كه مريض بودند ، زندانياني كه مريض بودند برساند. ميدانيد كه اين صددرصد مخالف با خصلت و خوي ضدبشري كه آخوندها دارند بخصوص در زندان در زمانيكه تعارف كردن غذا  بههمديگر در زندان ممنوع است در زمانيكه صحبت كردن دو زنداني باهم جرم محسوب ميشود در حاليكه كوچكترين رابطه انساني با هم جرم است و مجازات آن شلاق و شكنجه است به همين دليل منيره را بدليل خصوصيات پاك انسانيش و بدليل اينكه خواهر برادر مسعود بود در اين بند برده بودند روي اين بچهها حساسيت خاص داشتند هيچوقت نميگذاشتند ما با اين بچهها ارتباط برقرار كنيم. سالن بعدي سالن دو بود كه برايتان توضيح دادم كه شامل 12 اتاق بود و سالن بعدي قسمت بعدي بندپائين بود كه تعدادي از بچههاي قزلحصار و گوهردشت كه بچههاي تنبيهي بودند در آن آورده بودند. بچههاي تنبيهي اكثريتشان بچههاي با سنهاي پائين،  كم سن و دانشآموز بودند كه دستگير و به زنداني آمده بودند و در قزلحصار و گوهردشت بندهاي تنبيهي مختلف رفته بودند در خصوص بچههاي اين بند تنبيهي و بطور خاص بچههاي زيرزمين يك خواهر مجاهد گزارشي را در خصوص آنها نوشته كه من اين قسمت را هم براي شما ميخوانم:

«…زيرزمين محل مخوفي بود كه نزديك 20 تن از خواهران در آن بمدت 1 تا 4 سال زنداني بودند. آنزمان كه لاجوردي هنوز حضور مستقيم در اداره زندان داشت وجود زيرزمين را بكلي حاشا ميكرد اين شيرزنان كه اغلب دانشجو و از قشر تحصيلكرده بودند بدليل روحيه بالا و ايستادگي بر روي هويت مجاهد دربرابر زندانبانان، همواره تحت فشارهاي خاص قرار داشتند آنها را در اتاق كوچكي زير بندهاي عمومي نگه ميداشتند در اين اتاق كوچك و بدون هواخوري بيش از 20 نفر را حبس يا بهتر است بگوييم پنهان كرده بودند. همواره با كمترين بهانهاي به افراد اتاق هجوم ميآوردند اين خواهران آنقدر در زيرزمين مانده بودند كه براي خود سرودي بنام سرود ملي زيرزمين درست كرده بودند و آنرا هميشه ميخواندند. بچههاي زيرزمين همواره مورد احترام و محبت همه زندانيان بودند و با شروع قتلعام همين خواهران در اولين سري اعداميها با رروحيهاي سرشار، سرفراز و پرغرور طنابها رابوسيدند…! از اين خواهران هيچكس زنده نماند. دژخيم حسينزاده كه رئيس زندان بود، دژخيم مجيد سرلك و دژخيم حداد كه از دادياران زندان بودند و زمانيِ پليد نماينده وزارت اطلاعات لابلاي صحبتهايشان بارها و بارها به بچههاي تنبيهي گفته بودند كه ما ميخواهيم يك تصفيه بكنيم. اوايل سال 67 به يكسري از خانوادههايي كه بچههايشان تنبيهي بودند گفته بودند كه به بچههايتان بگوييد سر عقل بيايند والا همه آنها را تعيين تكليف ميكنيم

من شاهد بودم كه در تيرماه 67 دادياران زندان دژخيم سرلك و دژخيم حداد وارد بند شدند و از تكتك ما سئوال كردند سر حكممان سر اينكه به چه جرمي دستگير شديد و مواضعمان سئوال كردند و كنار هر اسم يك علامت مي زدند تمامي اينها نشانهاي دال بر يك تسويه حساب و يا چيزي در اين زمينه بود

يك مورد خانمي جواني بود كه خودش سياسي نبود و همسرش سياسي بود همراه با همسر و فرزند كوچكش دستگير شده بود و به زندان آمده بود بعداز مدتي در قتلعام سال 67 خودش و همسرش را براي كميسيون مرگ بردند به هردو حكم اعدام داده بودند و آنها را به محل دار زدن برده بودند وقتي به محل اعدام رسيدند اينها را به  بالاي چارپايه برده بودند و چارپايه ها را از زيرپاي همه خالي كرده بودند بجز چارپايهاي كه زيرپاي اين خانم بود كه او شاهد شهادت همسر و شهداي ديگر بود، كه بشدت بهم ريخته بود

نمونه ديگر: رژيم از زندانياني كه آزاد شده بودند هم نگذشته بود. تعدادي از زنان زنداني را كه آزاد شده بودند براي كميسيون مرگ آوردند و به بيدادگاههاي مرگ بردند. يكي از زنان مجاهد بود كه تعادل روحياش بهم ريخته بود، مدت يكسال بود كه مطلق از او خبر نداشتيم و نميدانستيم كه كجا او را بردند ولي براي قتل عامها آورده و به كميسيونمرگ برده بودند. وقتي از او ميپرسيم تو كجا بودي چه بر سرت آوردند نميتوانست جواب دهد…! نميدانم كجا بودم فقط جايي بودم كه هميشه زير پايم آب بود. اينرا در حالتي ميگفت كه روزانه تعدادي قرص مصرف ميكرد فقط براي اينكه بتواند تعادل مينيمم وضعيت حياتياش را حفظ كند ولي با اين وضعيت او را براي اعدام آورده بودند. نمونههاي مشابه زياد است ولي من ميخواهم نمونههايي از حماسهها و مقاومتهاي زنان مجاهد زنداني بگويم. ميخواهم از مليحه اقوامي بگويم.

مليحه اقوامي روي تكهاي كاغذ كه از او در يكي از سلولها بجا مانده بود نوشته بود:« 13 مرداد 67 من مليحه اقوامي در ساعت 3 بعدازظهر بدادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت 7 بعداز ظهر است كه براي اعدام مي روم. حديث مرد مومن با تو گويم كه چون مرگش رسد خندان بميرد.» يا فروزان عبدي كه كاپيتان تيم ملي[واليبال]زنان بود كه قبل از اعدام با وسيلهاي روي ديوار سلولش حكاكي كرده بود كه خدايا فروزانم كن چون ابري در راه تو بميرم.

اشرف فدايي زن مجاهدي بود كه در سن 16 يا 17سالگي دستگير شد و 7سال حكم گرفته بود و در مرداد ماه سال 67حكمش تمام ميشد ولي وقتي كه ميخواستند او را ببرند گفت من به اسم مسعود رجوي ميروم و ميدانم كه مرا امروز براي اعدام ميبرند. گر امروز اعداممان كنند در آگاهي مردم خيلي موثر خواهد بود.

يا از اعظم طاقدره بگويم كه موقع خروج از بند كه براي اعدام ميبردنش گفت بچهها اعدام ميشويم مجاهد گفتن خون ميخواهد و بايد كه خون آنرا بدهيم يا ليلي حسيني كه در دادگاه به آخوند نيري رئيس بيدادگاههاي رژيم گفت شما مثل بوزينههايي ميمانيد كه تلاش ميكنيد خود را خوشچهره نشان دهيد ولي چهره شما رو شده است.

در بين قتلعام شدهگان سال 67 تعدادي از مجاهدين زنداني كمتر از 16 – 17 سال دستگير شدند اين بچهها حداكثر جرمشان اين بود كه نشريه خوانده بودند يا نشريه فروخته بودند يا در مدرسهشان هودار بودند، در متينگها و راهپيماييها شركت كرده بودند يكي از خواهرانمان در گزارشي كه نوشته اسامي اين بچهها را گفته كه برايتان ميخوانم.

زهره حاجميراسماعيل 16 ساله، ليلا حاجيان 16 ساله، سهيلا يا فرشته حميدي 16 ساله، رويا خسروي 16 ساله، مهري درخشان نيا 16 ساله، سودابه رضازاده 15 ساله، تهمينه ستوده 17 ساله، سهيلا شمس 17 ساله، سوسن صالحي 17 ساله، منيره عابديني 16 ساله، مهتاب فيروزي 15 ساله، فرحناز مصلحي 15 ساله، سيمين نانكني 17 ساله، اشرف عزيزي 17 ساله، مليحه اقوامي 18 ساله، پروين باقري 15 ساله.

تعدادي از زنان مجاهدي كه در اعدامهاي سال 67شهيد شدند دچار معلوليت هاي جسمي مادرزاد بودند و يا معلوليتهايي كه در اثر شكنجه در دوران حبس دچار شده بودند البته اينها گوشه كوچكي از مشاهداتي است كه من و خواهران و برادرانم   توانستيم به شما بگوييم و در خيلي نقاط و شهرها و زندانهاي دورافتاده و گوشه هاي پنهاني در داخل خود اوين بود كه هيچوقت خبرش نرسيد و هيچ اطلاعاتي ما نداشتيم