به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد زهره حاج‌میراسماعیلی

 به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد زهره حاج‌میراسماعیلی

 به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد زهره حاجمیراسماعیلی

 مجاهد شهيد زهره حاجمیراسماعیلی در سال۱۳۴۲ در تهران متولد شد. تحصيلات خود را پساز گرفتن ديپلم رها كرد و بهصورت حرفهیی در نهاد دانشآموزی سازمان مجاهدین بهفعالیت پرداخت.

زهره در سال۶۰ دستگیر شد و از آنجا كه خواهرزاده مادركبیری (مجاهد شهید معصومه شادمانی) بود، جلادان روی او بسيار حساس بودند. زهره تمام مدت اسارت ۷سالهاش را در بندهای تنبیهی بهسر برد. بعد از ماجرایی كه بين زندانيان زن در اوين بهماجرای تپه مشهور است، او را نيز بهدادگاه بردند. محكوم بهشلاق خوردن در حضور زندانيان شد. براي اجراي حكم تمام زندانیان، حتی بيماران، را از اتاقها بيرون آوردند. یک تخت در محوطه پایین گذاشتند و چند دقيقه بعد زهره را هم آوردند و به او گفتند روی تخت بخوابد، یكی از مزدوران قرآنی زير بغل خودش گذاشت و شروع بهشلاق زدن كرد. زهره بهشدت مقاومت ميكرد. در طول تمام مدت فقط يكبار آهسته گفت: ”آه”. مزدوران بعد از آن زهره را رها كردند و رفتند. زهره بلافاصله بلند شد. مثل هميشه خنديد و با روحيه پرنشاطی گفت: «وقتی گفتم ”آه” فقط یاد شما بودم.‌‌ عيبی ندارد، با اين كارها كينه ما به پاسداران زيادتر میشود».

زهره هميشه كينه انقلابی خود نسبت به جلادان را با صراحت ابراز میكرد و در مقابل اجحافات آنها به حقوق زندانيان ميايستاد. در گزارش يك مجاهد از بندرسته آمده است: «يكبار در اوائل سال۶۶ بهخاطر ورزش در هواخوري، رفتن ما به هواخوری را قطع كردند. بعد همه را بازجویی بردند كه چرا ورزش میكنيد. زهره با شجاعت جلو پاسداران ايستاد و بهصراحت گفت: «ورزش حق ماست. اگر هم نگذاريد به هواخوری برویم، در بند ورزش خواهيم كرد». بازجوی مزدور وقتی این صراحت و قاطعیت را از زهره ديد، بهاو گفت: «ما با تو حرفی نداريم. جای ديگری بايد حرفمان را بزنيم». جای ديگری كه آن مزدور اشاره میكرد اتاق شكنجه بود».

همیشه تلاش می‌کرد برای مادرانی که بچه‌هایشان به ملاقاتشان می‌آیند کاردستی درست کند تا آنان دست خالی به دیدار فرزندانشان نروند.

سال۶۵ یکی از زندانیان آزادشده یک ساعت وقت داشت که وسایلش را جمع کند، یک کار دستی ناقص داشتیم، تصمیم گرفتیم به هر قیمت شده آن را تکمیل کنیم و بدهیم فرشته آن را با خودش ببرد. کاردستی یک درخت بود پر ازشکوفه ، تا آنجا که یادم می‌آید یک پرنده هم روی شاخه آن نشسته بود و فکر میکنم این شعر روی آن نوشته شده بود:

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد                 کز می‌جام شهادت همه مدهوشانند

یادشان زمزمه نیمه‌شب مستان باد                    تا نگویند که از یاد فراموشانند.

زهره همه بچه‌ها را جمع کرد هرکداممان یک قسمت کاردستی را گرفتیم و شروع به دوختن کردیم، مثل زنبور دور هم جمع شده بودیم یکی سوزن نخ می‌کرد. یکی نخ تهیه می‌کرد. دو نفرداشتند می‌دوختند. خلاصه گلدوزی به همت زهره تمام شد و به فرشته دادیم که با خودش آن را از زندان خارج کند.

بهاينترتيب  زهره ۷سال تمام را در مبارزه دائمی و رودررو با دژخیمان بهسر كرد. عاقبت جلادان آخرين حرف خود را با زهره قهرمان در سال۶۷ زدند و او را در جريان قتلعامها بهدار آويختند.