به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد داریوش رضایی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد داریوش رضایی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد داریوش رضایی

 «ای آزادی!

نه تو تشنه به خونی،

نه ما بیزار ز خون خویش!

افسوس كه جلادان بدكیش

گذرگاه ميانمان را به خون آغشتهاند».

این شعر را داریوش رضایی در وصیتنامه اش به یادگار گذاشته است.

 مجاهد شهيد داريوش رضایی در سال۱۳۴۵ در ماهیدشت كرمانشاه، روستای چقابلكعليرضا، متولد شد. او از دانش آموزان نمونه بود، داریوش ۱۲سال بيشتر نداشت که در تظاهرات و شعارنویسی عليه دیكتاتوری شاه فعالانه شركت میكرد. بعد از پیروزی انقلاب به هواداری از مجاهدین برخاست. او هميشه میگفت: «با خواندن كتابها و نشریات سازمان جان تازهای میگیرم. من عاشق مسعود هستم، تا او هست همهچیز هست».

داریوش یكی از فعالترین نفرات انجمن دانشآموزان مسلمان بخش ماهیدشت بود. در زمستان سال۶۰،  زمانی كه تنها ۱۵سال داشت، توسط مزدوران خمینی در كرمانشاه دستگیر و بهزندان دیزلآباد برده شد. داریوش در تمام ۳سالی كه در زندان بود بر آرمانهایش پای فشرد و وفادار ماند.

داریوش سرانجام با تلاشهای بسیار خانوادهاش در سال۶۳ از زندان آزاد شد. عاقبت با تلاش زیاد توانست ارتباط خود را با سازمان برقرار كند. اما در آستانه اعزام بهمنطقه در روستای محل تولدش در منطقه ماهیدشت توسط مزدوران بهمحاصره درآمد. برای دستگیری داریوش، رژیم نيروی زیادی بهآنجا گسیل كرده بود. اما روستاییان كه داریوش را بهعنوان یك مجاهد خلق میشناختند و برای او احترام فراوانی قائل بودند، با مزدوران همكاری نكردند. بههمین خاطر مزدوران براي فریب مردم با بلندگو اعلام كردند بهدنبال دستگیری سربازی هستند كه برای اسراییل جاسوسی مي‌کند و اكنون در این روستا مخفی شده است. مزدوران پساز دستگیری داریوش او را بهسلول انفرادی برده و زیر شدیدترين شكنجهها قرار میدهند. آنها در زير شكنجه، كمر داریوش را شكستند. بههمين دلیل مجبور شدند او را مدتی در بهداری بستری كنند».

داریوش درباره روزهای دشواری كه تحت شكنجه قرار داشت، گفته است: «وقتی زیر شكنجه بودم هرجا كه طاقت و توانم بهسر میآمد چشمان خود را میبستم و در ذهنم مسعود را مجسم میكردم و صدبرابر انرژی میگرفتم. دیگر احساس ضعف نمیكردم، طوری كه مزدوری كه مرا شكنجه میكرد بر سرم داد میزد و میگفت چرا ساكت شدی؟ بهچی فكر میكنی؟ آن لحظات احساس میكردم تنها نیستم و دلم بهمسعود گرم میشد و ديگر از توهین و تحقیر و فحاشی مزدوران هراسی نداشتم». داریوش قهرمان سرانجام به اعدام تعلیقی و ۱۵سال زندان محكوم میشود. اما تا لحظه شهادت همچنان سرسخت و پایدار نسبت به آرمانهایش ماند».

مجاهدين، جوهر يگانهساز و رهاييبخش آن را درك كرد و در نامه‌ای به یکی از بستگانش نوشت: «وقتی خبر انقلاب ايدئولوژيك را شنيدم، ابتدا بر جايم ميخكوب شدم. طوری كه دنيا برایم كوچك شد. اول ترسیدم، اما وقتی دوباره خودم را پيدا كردم، كهنگی و عقبماندگی را در دنیای خود احساس كردم. با درك بيشتر اين انقلاب، مرهمی بر دردهای قدیمیام گذاشته شد و درسهای جديدی از خواهر مریم یاد گرفتم. فهميدم ديگر شهادت، نهایت فداكاری نیست. بلكه نهایت فداكاری تا بینهایت است. همچنين فهميدم در راه مبارزه از خودم بايد بسيار مايه بگذارم…».

داريوش در نامه ديگری در همينباره نوشته بود: «عجب انقلابی است. آدم را به مسعود گره میزند، عواطفم را منقلب كرده و مرا بهجای ديگری میكشاند. باور كن وقتی رضا كوچولو دنبالم گریه میكرد و میگفت داداش نرو. ناراحت ميشدم. میدانی كه بابا و مريم را چقدر دوست دارم و گاهی فكر می كنم دلم از آنها سیر نشده، اما الان میفهمم بايد اين عواطف را بهجاهای بالاتری پرواز بدهيم».

این قهرمان مجاهد چند ماه قبل از آغاز قتل‌عام۶۷، همراه سهتن ديگر از شهيدان، عباس خاكسار، بهزاد پورنوروز و كورش كريمی، توانستند از زندان ديزلآباد فرار كنند. اما در منطقه كردی دستگير و تحويل رژيم شدند.

تلاش خانواده برای ملاقات با او بهنتيجه‌ای نمیرسد و عاقبت او در آخرين پرواز بلند و سرفراز خود در جريان قتلعامهای سال۶۷ بههمراه مجاهد شهيد بهزاد پورنوروز، از فرزندان دلير ايلام، تیرباران میشود.