به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد محسن محمدباقر

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد محسن محمدباقر

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد محسن محمدباقر

 در میان ۳۰هزار گل سرخ سربه‌دار، هنرمند نوجوان مجاهد خلق محسن محمد باقر نیز به چشم می‌خورد.

رژیم ضدبشری خمینی، او را که از دو پا فلج بود، با سنگدلی و شقاوت تمام در قتل‌عام۶۷ اعدام کرد تا ضعف و زبونی بیش از پیش خود را در معرض دید همگان گذارد.

محسن محمد باقر متولد سال ۱۳۴۰ در تهران است. از همان اوان کودکی، سرشار از هنر بود. با وجود سن کم در دوبله به فارسی تعدادی از فیلمهای کارتونی کودکان نقش داشت و در فیلمهای سینمایی فارسی نیز بازی کرد. در دهه پنجاه در فیلم سینمایی ”غریبه و مه ”نقش یک بچه‌ فلج را با هنرمندی بی‌نظیر به نمایش گذاشت.

بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی به مجاهدین پیوست. روحیه سرشار و مقاومش که بر روی فعالیتهایش اثر گذاشته بود سبب دستگیری و زندانی شدن او گردید.

در زندان سرشار از روحیه و شادابی بود. یکی از هم‌زنجیرانش درباره محسن می‌نویسد: « روحیه‌اش خیلی بالا بود. در بازی فوتبال همه او را انتخاب می‌کردند. با عصاهایش توی دروازه می‌ایستاد و با حرکت دادن آنها گویی بالهایش را باز می‌کرد و مثل یک عقاب توپ را می‌گرفت.  شب آخر به‌ او گفتم محسن چطوری؟ گفت مرگ حق است. وقتی هم برای اعدام صدایش زدند مثل عقابی مغرور از جا پرید. انگار منتظر همین لحظه بود».

یکی دیگر از هم‌زنجیرانش نوشت: «محسن به‌راستی کوهی از اراده و عشق بود. هیچ‌وقت دیده نشد که ذره‌یی در مقابل پاسداران کوتاه آمده باشد. بسیار شاداب و همیشه خندان بود. اگر کسی او را نمی‌شناخت، نمی‌توانست باور کند که پاهایش فلج است. خودش می‌گفت می‌دانی چرا در بازی فوتبال ستاره ‌‌‌‌تیم هستم؟ برای این‌که من دوتا پای فلزی بیشتر از دیگران دارم. محسن در دروازه می‌ایستاد و توپهای زمینی را با پا و توپهای هوایی را با عصا می‌گرفت.

محسن در هر برنامه و مراسم جمعی فعال و پرشور وارد می‌شد. به‌خصوص با تجربه و دانشی که در زمینه‌‌‌‌تأتر و نمایش داشت همیشه در تولید نمایشنامه‌هایی که در زندان به‌طور مخفیانه نوشته و اجرا می‌شد، کمکهای بسیار مؤثری به‌بچه‌ها می‌کرد.

هنگامی که قتل‌عام زندانیان شروع شد، محسن پرشورترین و جسورانه‌ترین برخوردها را داشت. مرتب شعر می‌خواند، پاسدارها را مسخره می‌کرد و آنها را در حضور خودشان دست می‌انداخت و بلندبلند می‌خندید و بچه‌ها و هم سلولیها را می‌خنداند در آن روزهای آخر یکبار گفت: من حساب همه چیز را کرده‌ام. اگر خواستند مرا دار بزنند اول یک پشتک می‌زنم و بعد با عصایم می‌کوبم توی سر «جواد شش‌انگشتی» بعد می‌روم بالای دار».

درود بر این مجاهد استوار که با مقاومت وصف‌ناپذیرش، جلادان را به تسلیم واداشت تا سرانجام محسن را در جریان قتل‌عام۶۷ در روز ۱۵مرداد اعدام کردند.

…………………………………………………..

جواد شش انگشتی از دژخیمان رژیم در زندان گوهردشت کرج است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *