به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد قاسم بستاكی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد قاسم بستاكی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد قاسم بستاكی

 مجاهد شهيد قاسم بستاكی از چهرههای محبوب ورزشی اراك بود. او هنگام دستگیری مربی كشتی نوجوانان استان مركزی و مربی كشتی كارخانه آلومنيمسازی بود. Read More

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد بهروز بهنام‌زاده

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد بهروز بهنام‌زاده

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهيد بهروز بهنام‌زاده

 

«ميخواهم راهی را كه انتخاب می‌كنم، تصمیم آخر باشد و تا آخر راه بروم».

 بهروز بهنام‌زاده با این جمله، راه و رسم پایداری تا به آخر بر سر آرمان آزادی را انتخاب کرده بود.

مجاهد خلق بهروز بهنام زاده در مرداد سال۱۳۳۸ در تهران و در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمد. دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه علم وصنعت بود.

Read More

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهید معصومه برازنده

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهید معصومه برازنده

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل‌عام۶۷ ـ مجاهد شهید معصومه برازنده

 معصومه متولد سال۱۳۴۷ در گچساران (دوگنبدان) بود. دوره متوسطه را در دبیرستان پروین اعتصامی گچساران گذراند. پدرش اهل اصفهان بود و در گچساران مغازه كفاشی داشت. معصومه از اوایل انقلاب هوادار سازمان مجاهدین شد و روزبهروز بردامنه فعالیتهایش افزود.

او در سال۶۴ بهاتفاق دوتن از دوستانش، بهطور خودجوش، یكهسته مقاومت تشكیل داده بودند و برنامههای صدای مجاهد را ضبط و تكثير و پخش میكردند.

معصومه در ادامه فعالیتهای خود بهمنطقه مرزی رفت و خود را بهمجاهدین رساند و از نزدیك در روابط درونی آنان قرار گرفت. سپس این قاصدک رهایی بهعنوان پیك سازمان چندينبار بهداخل كشور بازگشت و نفراتی را همراه خود به مجاهدین رساند. آخرينبار گفت: «خیلی انگيزه دارم تا آخرین نفر را هم سالم به مجاهدین برسانم. حيف است این نسل از اين رهبری محروم باشد».

عاقبت در سال۶۶ هنگام ورود به ایران، در مرز با پاسداران رژیم درگیر، زخمی و دستگیر شد. مزدوران كه كینه شدیدی از او بهدل داشتند، او را بهزندان اوین بردند و تحت شكنجههای وحشیانه قرار دادند. يكی از كسانی كه در آن ایام معصومه را از نزدیك دیده، گزارش داده است: « صورت او را با اتو سوزانده بودند ۳ماه تمام زير وحشيانهترین شكنجهها قرار داشت. ناخنهایش را كشیدند و براثر ضربات كابل، انگشت كوچك پایش بهكلی منهدم شده بود. اما او با روحیهای رزمنده و مقاوم تمام شكنجهها را تحمل كرد». كسانی كه شاهد شكنجههای معصومه قهرمان بودهاند، تعریف میكنند كه او در زیر سختترین شكنجهها، بازجویان و شكنجهگران خود را مسخره میكرد. در گزارشی آمده است: «یكبار بازجویی از او پرسيد فلانی را میشناسی؟ معصومه پاسخ داد آری. بازجو گفت حتما از مجاهدین است. معصومه بلافاصله گفت خواهر تو را هم میشناسم مگر او هم از مجاهدین است؟ بازجو كه تیرش به سنگ خورده بود عقب نشست و دیگر چیزی نگفت».

شكنجههای وحشیانه درمورد معصومه تا آغاز قتلعامها ادامه یافت، طوريكه ديگر هيچجای بدنش سالم نمانده بود. پشت و كمرش سراسر از آثار ضربات كابل مجروح بود. دیگر قادر نبود روی پاهایش راه برود و با كمك دستهایش خود را اينسو و آنسو میكشاند.

عاقبت جلادان خمينی او را با قساوتی زياد در مردادماه سال۶۷ در میدان اصلی شهر گچساران بهدار آویختند. بر روی سينهاش تابلویی نصب كردند كه نوشته شده بود: «منافقی كه مأموريت بردن دیگران نزد رجوی را داشت».

یاد این قاصدک رهایی گرامی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل عام۶۷ ـ مجاهد شهيد فرح اسلامی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل عام۶۷ ـ مجاهد شهيد فرح اسلامی

به یاد ۳۰هزار گل سرخ قتل عام۶۷ ـ مجاهد شهيد فرح اسلامی

مجاهد شهيد فرح اسلامی سال۱۳۴۲ در خانواده‌ای متوسط در ايلام متولد شد. همزمان با اوجگيری مبارزات ضدسلطنتی با مسائل سياسی آشنا شد و از نوجوانی در تظاهرات شركت فعال داشت. پس از پيروزی انقلاب ضدسـلطنتی، از سال۱۳۵۸ در ارتباط تشكیلاتی با انجمن جوانان مسلمان ايلام، هواداران سازمان مجاهدين خلق ايران، قرار گرفت.

مجاهد شهيد عليرضا اسلامی با اشاره کوتاهی به فرازهایی از زندگی فرح اسلامی اینچنین می‌نویسد: «خواهرم فرح از همان سالهای۶۰ فعاليت سياسی داشت. او يكبار دستگير شد و به ۵سال زندان محكومش كردند. اما بعد از اعتراض به‌ حكم دادگاه، محكوميت او را به یكسال تقليل دادند. در سال۶۳  یك روز كه با تعدادی از دوستانم در كوچه گل كوچك بازی می‌كرديم، فرح را ديدم كه ساكش را به دست گرفته و دارد به سمت خانه می‌آید… آن‌روز يادم نمی‌رود مادرم دستهای پیر و مهربانش را دور گردن فرح انداخته بود و آرام میگریست.

فرح یكبار دیگر هم وقتی كه میخواست به ارتش آزادیبخش بپیوندد، ارتباطش لو رفت و مدت ۶۸روز زندانی بود و باز آزادش كردند. آخرین بار در ارديبهشت سال۶۷ چند نفر از عوامل وزارت اطلاعات آخوندی به خانه ما ريختند و فرح را دستگير كردند….

سرانجام مجاهدقهرمان فرح اسلامی در یکی از شبهای آذرماه سال۶۷  به طرز شقاوت‌باری همراه با چند مجاهد دیگر اعدام شد.

عليرضا اسلامی در ادامه یادداشت خود به شرح واقعه‌ای تكاندهنده پرداخته است: «به پدرم  گفتند ۱۰روز بعد بياييد تا محل قبر دخترت را بگوييم. ده روز بعد پدرم برای گرفتن آدرس مزار فرح رفت. قبل از اين كه آدرس را بدهند به او گفتند: «فقط با یك ماشین سواری، آن هم حداكثر با چهارنفر، می‌توانید بیایید». آدرسی كه دادند در صالح‌آباد بود. بر روي تپه‌ای، خارج از قبرستان عمومی شهر، در گودالی به طول ۱۰متر  اجساد چندین نفر را  روی هم ریخته بودند. به طوري كه پای یك شهيد روی سر شهید دیگر قرار داشت. در این گودال مجاهدین شهید حكیمه ریزوندی، نسرین رجبی، فرح اسلامی، مرضیه رحمتی، جسومه حیدری زاده، نبی مروتی و نصرالله بختياری دفن شده بودند».

درگزارش ديگری درباره نحوه انتقال اسيران مجاهد به اين گور جمعی چنین آمده است: «بعد از پذيرش آتش‌بس، مجاهدین شهید فرح اسلامی، حكيمه ريزوندی، مرضيه رحمتی، نسرین رجبی و جسومه حيدری را به بهانة امن نبودن زندان ایلام، سوار ماشين كرده و بردند. ما ابتدا تصور كرديم آنها را به كرمانشاه یا تهران برده‌اند. اما مدتی بعد خبر از “شباب” يكي از  روستاهای اطراف “سرابله” به دستمان رسید. هنگام عبور آنها از روستای “شباب” ماشينشان خراب می‌شود. و چون شب بوده به ناچار شب را در آن روستا می‌گذرانند و به خانه یكی از اهالی می‌روند. فردای آن روز آنها را به تپه‌ای در اطراف صالح آباد منتقل كرده و تيرباران می‌كنند».

گزارش مستند ديگری تصريح می‌كند كه این زنان مجاهد قبل از تيرباران، مورد تجاوز قرار گرفته‌اند.

لحظه وداع علیرضا اسلامی با خواهر شهیدش فرح اسلامی: کنار گودال نشستم. مشتی از خاک‌ رو برداشتم و بوسیدم. خاک بوی فرح رو می‌داد. یاد ۴سال قبل افتادم، روز آزادی فرح، یاد لحظه‌یی که ناگهان مقابلم ظاهر شد و بی‌اختیار فریاد زدم فرح!… ! دیگه بلند داد نمی‌زدم، آروم اشک می‌ریختم، و با خودم زمزمه می‌کردم:  «فرح! فرح! فرح!»… دوباره خم شدم، تربتش رو بوسیدم. حالا می‌خواستم داد بزنم، نه! تصمیم گرفتم باهاش نجوا کنم. آره! می‌خواستم آروم باهاش حرف بزنم. درست یادم نیست چی گفتم ولی یادمه بهش قول دادم که راهش رو ادامه میدم.

درود بر مجاهد سربه دار فرح اسلامی و برادر شهیدش علیرضا اسلامی

خاطره‌ای تکاندهنده از دفن شهیدان سربه‌دار۶۷ در گورستان تخت فولاد اصفهان

خاطره‌ای تکاندهنده از دفن شهیدان سربه‌دار۶۷ در گورستان تخت فولاد اصفهان

خاطره‌ای تکاندهنده از دفن شهیدان سربه‌دار۶۷ در گورستان تخت فولاد اصفهان

گورستانهای ایران طی یک سال اخیر مهر سکوت‌شان را شکسته‌اند و در افشای جنایتی که در قتل‌عام ۶۷رخ داده به شاهدان بی‌همتایی تبدیل گشته‌اند.
پس از گورستان خاوران که سمبل و نماد آن جنایت تاریخی لقب گرفته است نام گورستانهای بسیاری بر سر زبانها افتاد. گورستانهایی که محل دفن جمعی زندانیان سربدار قتل‌عام ۶۷بودند.
یکی از این گورستانهای خاموش، گورستان تخت فولاد اصفهان است که تازه لب به سخن گشوده است.

شاهدان جنایت این بار سه نوجوان بودند که در تاریکی رعب‌آور گورستان پنهان شده بودند و جنایت سبعانه پاسداران را به نظاره نشستند و اکنون پس از نزدیک به ۳۰سال خاموشی، در جنبش دادخواهی؛ دل به دریا زده و لب به سخن باز کردند:
اصفهان چهل گورستان دارد که قدیمیترین آن تخت فولاد است. مردم در تخت فولاد از سال ۶۲اجازه دفن اموات را نداشتند و رژیم فقط کشته‌های جنگ ضدمیهنی‌اش را در آن جا دفن می‌کرد. به همین دلیل این قبرستان خلوت بود و جای مناسبی برای به خاک سپردن زندانیان اعدام شده بود.
آنان نوجوانانی بیش نبودند و اصلاً در مورد قتل‌عام زندانیان چیزی نمی‌دانستند فقط شنیده بودند که شبها کسانی پیدا شدند که آدمهایی را در گورهای جمعی در این گورستان در خاک می‌کنند. آنان کنجکاو شدند:
وقتی در تاریکی وارد گورستان رعب انگیز شدیم انبوه چاله‌هایی که در مسیر تردد داخل قبرستان کنده بودند توجه مان را جلب کرد. در سکوت گورستان در گوشه‌یی نشستیم. حدود ساعت دو بعد از نیمه‌شب بود که چهار نیسان پاترول خاک آلود وارد گورستان شدند.
آنگاه سکوت گورستان زیر سایش چرخهای ۴پاترول سنگین از باری که حمل می‌کرد؛ شکست:
وحشتی عمیق بر گورستان مستولی بود. صدا صدای حرکت پاترولها بود. تنها حرکت آنها بود که سکوت رعب انگیز گورستان را میشکست. ناگهان یکی از پاترولها در مقابل چاله‌ای که تازه کنده شده بود ایستاد و چادر آن را کنار زدند.

قطعا آن نوجوانان در آن لحظه از کنجکاوی‌شان پشیمان شده بودند. قلب در سینه‌های کوچک شان به‌شدت می‌زد. راستی چه چیزی در حال وقوع است؟
وقتی چادر خودرو را برداشتند سه پاسدار به بالای پاترول پریدند. از دور مشخص بود ریش بلندی دارند. آنان بلا فاصله جنازه‌هایی را بی‌محابا و بی‌دقت به زمین انداختند . صدای برخورد سر و صورت جنازه‌ها به زمین شنیده می‌شد. ۴جنازه را به زمین انداختند . سپس آن سه مرد به زمین پریدند و به همان روشی که حیوان تلف شده را در گودال می‌اندازند پای اجساد را می‌گرفتند و به داخل چاله می‌انداختند .
دیدن آن صحنه‌ها برای نوجوانانی که نمی‌دانستند چه چیزی در حال وقوع است رعب انگیز بود و به کابوسی فراموشی ناپذیر تبدیل می‌شد:
پاسداران هیچ گفتگویی با هم نداشتند انگار از قبل قرارداد بسته بودند که کارها به‌صورت کارگردانی شده قبلی صورت گیرد. بدون گفتگوی سر صحنه… . آنان چهار نفر را بدون درنگ به چاله انداختند انگار خیلی تبحر در این کار داشتند و اتوماتیک وار چاله را پر کردند… .
نوجوانان ناباورانه به همدیگر نگاه کردند. حتماً یکی پیشنهاد کرد که برویم کافی است و شاید این حرف همه بود اما…
خودروها حالا به چاله دیگر رسیده بودند درست مثل مورد قبلی یک خورو ایستاد و آن سه مرد به بالا پریدند و… اما این بار در میان جنازه‌هایی که در خودرو بود جوان قد بلندی قرار داشت که پیراهن سبزرنگش درتابش مهتاب می‌درخشید. دو پاسدار جنازه این جوان را بلند کردند و با سر به زمین کوبیدند. گویی کینه‌یی حیوانی نسبت به این جوان در وجودشان موج می‌زد. صدای شکستن و خرد شدن جمجه‌اش در سکوت گورستان پیچید. وحشتی عجیب وجودمان را فرا گرفت و بی‌اختیار شروع به فرار کردیم.
آن نوجوانان در آن شب پر از کابوس ظاهراً از گورستان فرار کردند اما ۳۰سال است که هم‌چنان می‌گریزند. آنان با ۳۰سال گریز تلاش کردند تا نفهمند آن شب در گورستان چه گذشت. وحشت افکنی همان پاسداران حتی نگذاشت آنان متوجه شوند آن کشته‌های پشته شده در گورستان تخت فولاد؛ زندانیان سر بدار شده بودند. آنان حتی نفهمیدند این صحنه مکرر خاص اصفهان نبود بلکه در هر شهر ایران که می‌رفتی در هر گورستانی پاسداران تباهی چون کلاغان سیاهپوش به دفن شیراوژنان در زنجیر مشغول بودند…
اما امروز رازهای هولناک و پروحشت آن شبها و روزها گشوده می‌شود و در برابر قضاوت عموم مردم ایران قرار می‌گیرد.
زمین گنجینه‌های نابش را یکی یکی به تماشا می‌گذارد.
به به! چه زیبایی خیره کننده‌یی دارند گورستانهایی که به این گنجینه‌های ناب زیور یافته اند!
آن نوجوانان گریزپای دیروز اکنون دوباره به گورستان بازمی گردند و در بلوغ باورها و تجربه‌های هولناک در یک حاکمیت خونریز، روایتگر یک قتل‌عام می‌شوند…

ادعای علی رازینی درباره محاکمه زندانیان سیاسی در سال ۶۷

ادعای علی رازینی درباره محاکمه زندانیان سیاسی در سال ۶۷

علی رازینی که در زمان قتل عام سال ۶۷ رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح بود اخیراً در مصاحبه ای صدور احکام اعدام برای زندانیان سیاسی که در حال گذراندن دوران محکومیت‌شان بودند و حکم آنها صادر شده بود را تأیید کرد.
جنایتی که سران قتل و اعدام یکی بعد از دیگری به آن اعتراف می‌کنند.

مرگ آخوند هاشمی شاهرودی قاتل هزاران زندانی سیاسی

مرگ آخوند هاشمی شاهرودی قاتل هزاران زندانی سیاسی

مرگ آخوند هاشمی شاهرودی قاتل هزاران زندانی سیاسی

خبرگزاریهای حکومتی دیروز دوشنبه ۳دیماه۹۷ از مرگ آخوند هاشمی شاهرودی رئیس مجلس تشخیص مصلحت نظام خبر دادند. آخوند شاهرودی به مدت ۱۰سال رئیس قضاییه خامنه‌ای، ارگان اعدام و شکنجه هزاران ایرانی بود.
آخوند شاهرودی در زمانی که ریاست قضاییه خامنه‌ای را برعهده داشت، در اعدام هزاران زندانی و شکنجه هزاران تن از جوانان، زنان و سایر اقشار مردم نقش مستقیم داشت.
آخوند شاهرودی اولین رئیس شبه‌نظامیان موسوم به «مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق» است، که توسط خمینی در سال ۱۳۶۱ در ایران تشکیل شد و خامنه‌ای اساسنامه آن را تنظیم کرده بود.
خامنه‌ای آخوند شاهرودی را به‌عنوان رئیس ارگان جدیدی به نام «هیأت عالی حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه» گماشت و عملاً به جای خودش وی را بالای سر سران سه قوه رژیم قرار داد.