فروغ گلستان : قتل عام ۶۷، حلقه داری که بر گردن ولایت فقیه تنگ‌تر میشود

 

فروغ گلستان

 

نیمه شب بود. درِ سلول کناری‌ام باز شد. پچ پچ میکردند. خودم را کنار در کشیدم تا صداها را بهتر بشنوم.

-چرا اینموقع شب او را می‌برید؟
تعجب کردم،‌ تا آن لحظه نمیدانستم که در آن سلول انفرادی دو نفر زندانی هستند.
تو هم صدایت را بیار پایین. -زود بیا بیرون.
-چرا می برینش؟
– میدانی که در باره این نباید با کسی حرف بزنی!؟
درِ سلول بسته شد و صدای پاها دور و دورتر.
سی و چهار سال از آن شب میگذرد (خرداد ۶۳). اما هر بار که این صحنه در ذهنم مرور می‌شود. همان نفرت و بغض در وجودم می‌پیچد.
بارها از خودم پرسیدم نام آن زندانی چه بود؟ سرنوشت هم سلولی او چه شد؟ در آن سکوت مرگبار چند نفر دیگر با او به میدان اعدام روانه شدند؟ و سرم از اینهمه سوال بی جواب داغ میشود.
همین لحظات پر درد، همین انتقامهای ناگرفته شده، همین مظلومیت پنهان در دل سلولها و همین خونهای همیشه جوشان، انگیزة مداوام من در مبارزه برای سرنگونی رژیم جنایتکار آخوندیست.
همه چیز را پنهان کردند. نامها و مزارها را. عزاداری و تکرار نامشان را ممنوع کردند. می‌پنداشتند که نسلهای آینده به گذشته برنمی‌گردند.
پاسداران ریزشی ارسال شدة رژیم به خارج کشور گفتند: «ببخشید و فراموش کنید» (اکبر گنجی). یا «ماجرای کشتار ۶۷ در حافظه ملی مردمی که در ایران زندگی میکنند یا نسلی که امروز در ایران زندگی میکند اهمیت خودش را از دست داده است».(ابراهیم نبوی).
غافل از اینکه جانهای بیدار نمی میرند. هرگز نمی میرند. حتی اگر نامشان پنهان شود. اگر خاک و مزارشان پوشانده شود. اگر در پردة ابهام و وارونه‌گویی، آن جنایت را صدباره بشویند، اما تفکر و آرمان آزادیخواهان در خاطرة نسلها بیدار میشود. حرکت و مقاومت میشود.
حالا بیست و نه سال بعد از آن قتل عام فجیع، عفو بین الملل میگوید(مرداد ۹۶)، نسل انقلاب ۵۷ خونخواه قتل عام شدگان ۶۷ است.
بله، دیکتاتورها فقط در یک صورت موفق میشوند، اینکه اثری از مقاومت باقی نگذارند. و تسلیم حرف اول را بزند. اینکه کلمه آزادی از فرهنگ انسان حذف شود. و این هرگز اتفاق نمی افتد. و یک مقاومت آرمانی و میهنی هرگز فراموش نمیشود.
آنها که اول زبان به اعتراف می‌گشایند، همان سفیران مرگ هستند. اقرار آنها به جنایت، وحشتی است که هرگز رهایشان نکرده است. پس فرار میکنند. به کجا؟ به گذشته، به سمت میدانهای اعدام. و تازه میکنند خاطرة طنابهای دار را در ذهن مردم. این سرنوشت محتوم جانیان است. و هر روز که میگذرد این طناب دار که خود بافته‌اند بر گردنشان تنگتر و تنگتر میشود.

اینها فقط ۳۰ هزار نفر را نکشته‌اند. تمام یک ملت را به مسلخ برده‌اند. روح و روان همه را درهم‌شکسته‌اند. و اعتماد و محبت و انسانیت را سربریده‌اند.
هزاران مادر و پدر و برادر و خواهر و همسر و بچه را کشتند. آنها که در حسرت آخرین دیدار سوختند. و با یک ساک لباس و خبر شوم اعدام در بهت و ناباوری فرو رفتند.
حالا اگر شما نسل دهة هفتاد و هشتاد هم باشید. با فاجعه قتل عام ۶۷ می‌توانید جنایت و شناعت و زشتی این رژیم را بازخوانی کنید.
کمااینکه کودکی که همین امروز بدنیا می‌آید، در آینده، خمینی و رژیمش را در تجسم قتل عام ۶۷می‌بیند و می‌شناسد.
بازهم این تمام داستان قتل عام ۶۷ نیست.
هر خاک، هر میهن و هر ملتی با نمادی شناخته میشود. قتل عام شدگان ۶۷ نماد شکست ناپذیری ملت ایرانند.
قهرمانانی که سی هزار بار «نه» تاریخی ملت ایران را بر فرق استبداد مذهبی کوبیدند.
یک شاخه نور از آزادی در تاریکی مطلق آن روزگار.
یک دانش‌آموز، یک دانشجو، کارمند، پزشک، ورزشکار، اهل سنت، معلم، تاجر، کارگر، زن، مرد، جوان، پیر، همه با گفتن یک «نه» به خمینی، اسطورة تاریخ ایران زمین شدند.
انتخاب کردند و پرشور و پرالتهاب به میدان اعدام رفتند. نترسیدند. چون برای آنکس که هدف دارد، ترس، احساسی مغلوب است.
به آیندة خودشان فکر نکردند. برای آیندة یک ملت جانشان را فدا کردند
آن هم‌پیمانان پیشی گرفتند بر همة ما. برای دنیایی سرشار از محبت، اعتماد، وجدان و جایی که پر از عدالت و آزادیست.
زیرا میدانستند که در تاریک ترین پایانها، بذر شروع تازه‌ای کاشته میشود. و شکوه ایستادگی‌شان، شکوفة آگاهی نسلهای آینده است.
و من در تکاپوی مبارزه و گذر این سالیان به یقین رسیده ام:
آنها که سودای آزادی دارند عاشق ترند.
آنها که مومن به آزادی‌اند فداکارترند.
و آنها که آزادی را، روز آزادی را به چشم می‌بینند، شجاعتر، رهاتر و بی پروا ترند.

جلال گنجه اي
مـرزهاي اسـلام با بنيـادگرايي تـروريسـت

 

جلال گنجه ای

 

رويداد قتل عام مجاهدين اسير و بي‌دفاع را كه به‌فرمان خميني(1) به سال67 در زندانها كشتار شدند، نمي‌توان نوعي انتقام‌جويي گرفت كه اين حاكم شكست‌خورده به‌طور خاص و در شرايطي ويژه، شرايط شكست در جبهه‌هاي جنگ و سركشيدن «جام زهر» بدان روي آورده و خود را تشفّي داده باشد.

زيرا متن حكم مكتوب وي در اين خصوص و سوابق اين موضوع نشان مي‌دهند و گواهي مي‌كنند كه چرا در اين قتل‌عام بود كه حتي مهمترين همكار بسيار نزديك خميني، شخصيت و مقام شمارة دو رژيم و جانشين رسمي وي، از عهده تأييد تمام‌عيار اين جنايت نسل‌كشي برنيامده و درخواست برخي تخفيف و استثنأ را مطرح كرد كه به مغضوب‌شدگي وي به‌خاطر اجتناب از «تأييد تمام‌عيار» جنايت فوق و در نهايت به بركناري از مقام جانشيني خميني انجاميد(2). عداوت ويژه خميني با مسلمانان براي رسيدن به پاسخ، بايد به اين واقعيت توجه كرد كه فرمان قتل عام مورد بحث از جانب خميني، تنها عليه مجاهدين اسير زنداني صادر شده، چنان‌كه درخواستهاي محدود منتظري در جهت ملايم‌كردن اين فرمان جنايتكارانه، بازهم در پيرامون «مجاهدين خلق» دور مي‌زند. اين سخن بدين معني نيست كه در فاجعة قتل‌عام زندانيان، سال67، ديگر انقلابيون زنداني از قتل عام مستثني شدند، به‌عكس، در مورد اين شهيدان با پرسشي مضاعف روبه‌رو هستيم كه علت و مستند قتل اين فرزندان قهرمان خلق از نظر خميني چه بوده و چگونه توجيه شده بود؟ چرا كه متن حكم خميني و تكيه به عنوان «محارب» به‌خاطر جنگهاي «كلاسيك» سازمان مورد علاقه‌شان، يعني عمليات «فروغ جاويدان»، هرچند كه ناموجه سرهم‌بندي شده بود، اما به‌هر‌صورت، كمترين ربطي به قتل‌عام غيرمجاهدين نداشته است، چنان‌كه در روزهاي نخستين قتل‌عام نيز تنها زندانيان مجاهد را براي تعيين‌تكليف در رابطه با حكم شوم خميني، تحت بررسي قرار مي‌دادند. اما در خصوص غيرمجاهدين، هيچ حكم و سند ديگري كه به اين پرسش پاسخ بدهد، در ميان اسناد قابل دسترسي مشاهده نمي‌شود. آري، در مفاد اظهارات برخي زندانيان آزاد شده در برخي كتابهاي خاطرات زندان كه منتشر كرده‌اند، به موضوع «ارتداد» (ترك ديانت اسلام) در مورد اين دسته از قربانيان قتل عام اشاره شده كه پاسخ اين پرسش نيست. مگر موارد نادري كه شخص زنداني تنها در دوران محكوميت، تازه تغيير ديانت داده و از اين بابت متهم و مجرم شناخته شده باشد. اما اين –حتي در صورت وقوع احتمالي در برخي موارد- قتل عام غيرمجاهدين را توجيه نمي‌كند. در اين مورد، تنها توجيه فرضي و تأييد نشده، مي‌تواند اين باشد كه قرباني‌كردن اين قهرمانان مظلوم بعد از برملا شدن موضوع قتل عام مجاهدين، به هدف پوشانيدن يا كمرنگ‌كردن قتل‌عام غيرقابل توجيه زندانيان مجاهد تصميم‌گيري و به اجرا گذاشته شد. به‌خصوص كه مي‌دانيم كه در «شريعت خميني»، هركاري براي تأمين «مصلحت نظام»، گو كه از زشت‌ترين منكرات شرعي باشد، مجاز و حتي واجب خواهد بود. سوابق عداوت خميني موضوع مجاهدين خلق از نظر خميني تا پيش از فاجعة قتل عام در سال67، داراي سوابقي است كه براي روشن‌كردن موضوع بايستي به آنها توجه داشت. براي مثال، به اين نمونة گويا توجه كنيم كه سالها پيش از قتل‌عام و پيش از هرگونه اقدام مسلحانة مجاهدين، يعني در همان اوايل انقلاب ضد‌سلطنتي در مورد مجاهدين به‌طور مكتوب صادر و به‌هنگام در رسانه‌هاي مجاهدين نيز افشا شد: در پاسخ شكايتي كه يك هوادار مجاهدين خلق در شهرستان بم، استان كرمان، به‌خاطر تعرض چماقداران موسوم به «حزب‌اللهي» نسبت به وي، به قاضي شرع رسمي در اين شهر مراجعه و شكايت كتبي خود را به وي داده بود، قاضي شرع مزبور در زير همان شكايت‌نامه نوشت: «منافقين (لقب رسمي خميني به مجاهدين خلق) به‌فتواي حضرت امام خميني هيچگونه حرمت مالي وجاني ندارند». خوانندگان محترم توجه دارند كه فتوا و حكم سلب «حرمت مالي و جاني» نسبت به مسلمانان، آن‌هم به صرف جانبداري سياسي از سازمان و جرياني معين، از زبان و قلم هيچ مرتجع عصر‌حجري بر نيامده و بر‌نمي‌آيد، از اين روي، بايستي يك حكم و دستور‌العمل خاص به‌اصطلاح «شرعي» از جانب «خميني» در ميان بوده باشد كه يك آخوند و قاضي شرع گمنام در حاشية كوير، بتواند چنين پاسخي را به‌طور مكتوب در برابر يك شكايت و تظلم‌خواهي روي كاغذ بياورد. آري و در واقع، چنين فرمان سري از جانب خميني در ميان بوده است. بر اساس اطلاع مجاهدين از منابع متعددي كه در سپاه پاسداران و ديگر نهادهاي سركوب در اختيار داشتند، خميني به ضبط يك پيام تحريك‌كننده برضد مجاهدين اقدام كرد و اين نوار در مجراي تشكيلاتي به تمامي عناصر مؤثر سپاه پاسداران و… ابلاغ شد. مطالبي كه البته چندان مكتوم نمانده و از جمله با اندك فاصله توسط شخص خميني در سخنراني علني بيان و در رسانه‌هاي سمعي و بصري دولتي به وسعت انتشار يافت. بدين ترتيب، بايد توجه داشت كه تمهيدات يادشده توسط خميني تا چنان حكمي كتبي توسط قاضي شرع يادشده، ژرفاي دشمني و كينة خميني و بني‌خميني با مسلمانان مجاهد تا كجا عميق و گسترده بوده است كه از همان اوايل انقلاب ضد‌سلطنتي و قبل از وقايع 30خرداد و آويختن خميني به دستاويز «محارب» نسبت به قربانيان تحميل «مقاومتي مسلحانه»، عملاً توسط مقامات و قضات شرعي علناً اعلام و اعمال مي‌شده است. چنان‌كه دهها قتل خياباني، نمونه‌هاي مجاهد شهيد عباس عماني، تا انبوه زندانيان به‌شمول مادران سالخوردة مجاهد، صورت مي‌گرفته و تا حد گنجايش رسانه‌هاي محدود مجاهدين و نشرية مجاهد، به‌طور مستند افشا مي‌شده است. اطلاعية شهادتين توسط مجاهدين مطابق يك اطلاعية رسمي مجاهدين خلق، مورخ 31فروردين58، اين موضوع فاش شد كه از «يكي دو ماه پيش» (يعني از اول انقلاب ضدسلطنتي) در دستگاه خميني براي اعلام «ارتداد» مجاهدين خلق، زمينه‌سازي مي‌شده تا بتوانند يكايك را از دم تيغ «حد‌شرعي»! مربوطه بگذرانند. شبيه همان كارهاي رسوايي كه پس از ماجراي خيانت اپورتونيستي، سال54، در زندانهاي شاه توسط برخي سران آخوندي، با همكاري و مشاورت مستمرشان با مقامات ساواك شاه صورت گرفته بود. آخوندهايي كه اينك اغلبشان به‌اتفاق هم‌كاسه‌هاي مرتجع در دستگاه حاكمة جديد مصدر قدرتهاي بزرگي بودند. در اين اطلاعيه، مجاهدين ضمن افشاي ترفند و يادآوري اين كه از همان زندان يكايك مجاهدين مواضع خويش را از اپورتونيستهاي سابقاً مجاهد جدا كرده و در عين حال مرزهاي روشن خويش با ارتجاع مذهبي را نيز تدوين و روشن و علني كرده بودند(3)، باري ديگر شهادتين و مواضع ديني خويش مبني بر اسلاميت و تشيع انقلابي را به‌طور مكتوب تكرار كرده و بعداً در چندين تجمع بزرگ دهها هزار نفري نيز تكرار كردند. مواضع مجاهدين از بامدادان انقلاب مصاحبة روزنامة كيهان با رهبري مجاهدين، آقاي مسعود رجوي كه در سه‌شمارة متوالي اين نشريه منتشر شد، درست در شب 22بهمن57، انجام شده بود. در اين مصاحبه‌ها، مسعود رجوي كه تنها سه‌هفته پيش از زندانهاي ديكتاتوري شاهنشاهي آزاد شده بود، بر محوري‌ترين خواستهاي اين نيروي پيشتاز انقلاب برضد ديكتاتوري پهلوي، يعني مجاهدين، انگشت گذاشت(4). كه در اين‌جا به ترتيب زير خلاصه و آورده مي‌شود. ‌ الف: «ضرورت اتحاد عمل تمامي نيروها و هشدار در مورد هرگونه تفرقه‌افكني». يادآوري مي‌شود كه تفرقه‌افكني انحصارطلبانه از جانب آخوندهاي باند خميني، حتي در تظاهرات ميليوني هم بي‌پرده و گسترده اعمال مي‌شد. ب: «برنامة توسعة عادلانة اقتصادي با بسيج توده‌يي و تضمين حقوق طبقات زحمتكش». ج: «تضمين آزاديها و حقوق برابر زنان با مردان». د: «تضمين حقوق دموكراتيك كلية گروههاي سياسي با هر نوع عقيده و مرام». شايان يادآوري است كه اين مواضع بطور پيوسته از همان فرداي 22بهمن در دهها اطلاعيه، بطور مستقيم توسط برجسته‌ترين سخنگوي اسلام دموكراتيك مجاهدين، مسعود رجوي، تكرار و تشريح مي‌شده و به‌خصوص در نخستين سخنراني مهمي كه پس از آزادي از زندان شاه كه در مسجد دانشگاه تهران، اوايل بهمن57، ايراد كرد و همچنين سخنراني 14اسفند57 بر مزار مصدق كبير، و هم‌چنين در سند منتشره و رسمي كه تحت عنوان «حد اقل انتظارات از جمهوري اسلامي» به تاريخ 27اسفند57، انتشار دادند و همان اصول به‌صورتي رسمي‌تر در «برنامة 12ماده‌يي رياست جمهوري» براي چندمين بار بود كه اعلام و انتشار وسيع يافت(5). مجموعه مواضع و نظرات مجاهدين كه وقتي در مقايسه با پاسخهاي گوناگون و به‌خصوص سركوبگرانة خميني به آنها، مورد مطالعه قرار بگيرد، تازه مي‌توان به فهم و برداشت متفاوت و واقعي نسبت به قتل‌عام مجاهدين زنداني و اساس خصومت خميني با مجاهدين راه گشود. (ادامه دارد) پانويس: 1-متن اين حكم در پانوشت قسمت17 آورده شد. مرور و دقت دوباره بر آن توصيه مي‌شود. نشرية مجاهد. شمارة 796، مورخ 28فروردين85. 2-«… رابعاً، در شرايط فعلي… صلاح نظام و حضرتعالي نيست ك يكدفعه تبليغات عليه ما شروع شود…ثامناً، اگر فرضاَ بر دستور خودتان اصرار داريد، اقلاً دستور بدهيد، ملاك اتفاق نظر قاضي و دادستان و مسئول اطلاعات باشد، نه اكثريت و زنان هم استثنا شوند، مخصوصاً زنان بچه‌دار». بخشي از نامة معروف منتظري در رابطه با فرمان قتل عام استادش خميني به تاريخ 9مرداد67. برگرفته و تلخيص از «متن كامل خاطرات آيت الله حسينعلي منتظري. انتشار اتحاد ناشران در اروپا. قسمت اسناد و ضماييم، ص520. اينجا شايان يادآوري است كه اشخاص تعيين شده توسط خميني در جريان قتل عام يادشده، به صفت قاضي و… مأموريت و صلاحيتي نداشتند و برخلاف «شريعت ادعايي» خميني (درج‌شده در «تحرير الوسيله») تنها به عنوان دژخيم و مشخص‌كنندگان «مصاديق» فرمان خميني عمل مي‌كردند و فلسفة حضور «مسئول اطلاعات» در تركيبشان همين بوده و گرنه در يك هيأت قضايي فاقد معني بود. به اين امر، اندكي مشروحتر در قسمت17پرداخته شد. 3- مي‌دانيم كه مبتكر و كوشندة اصلي اين مرزبندي شريف و دورانساز، كسي جز شخص مسعود رجوي نبود كه بقاي مجاهدين و گسترشهاي عظيم بعدي و تمامي اعتلاي نظري و تشكيلاتي كنوني رهين همان است و در تاريخ و جهان اسلام و انقلابيگري، نمونة همانندي ندارد. 4- نقل و تلخيص از كتاب «انقلاب طلوع يا غروب؟». انتشار1376 از مهدي خدايي‌صفت. 5- بررسي و تشريح مفهوم و جايگاه «آزادي» در تفكر اسلامي مجاهدين و ايدئولوژي مبارزاتي اين جريان كه مبتني بر «اسلام دموكراتيك» است، البته از گنجايش اين سلسله نوشته‌ها خارج است و بايد به‌طور جداگانه و شايسته به اين اصل محوري پرداخت. ليكن، خوب است از اين اشاره نگذريم كه طرح اين مواضع و پافشاري بر آنها در دهة50 و اولين روزهاي انقلاب ضدسلطنتي ايران در دنياي دوقطبي آن روزگار، به‌خصوص در مصاف با شگردهاي «ضد امپرياليستي» رژيم و به‌خصوص شخص «امام خميني»، به‌جاست اشاره كنيم، حاوي پيامهاي و درسهاي مبارزاتي بسيار ژرفي است به‌خصوص كه مجاهدين و جريان اسلام دموكراتيك به‌رغم تلفات سنگين برپا و تكامل‌يافته‌تر در پهنة وسيعتري پا برجايند، اما موجوديت و حتي نام نيكي از نيروهاي «جبهة نامتحد ارتجاع» در پيرامون خميني، به‌چشم نمي‌خورد.

حمید اسدیان :آیا به‌پايان اميد در روزگار پرفتنه رسيده‌ايم؟

حمید اسدیان

بزرگان ما «فتنه» را آميختگي حق و باطل تعريف كرده‌اند. به‌اين اعتبار به‌راستي در روزگاري پر فتنه‌يي زندگي مي‌كنيم. مملو از شقاوتها و سرشار سرسختيها، روزگار نفي ارزشهاي گذشته و خلق ارزشهايي متناسب با نيازهاي امروزيمان. علاوه برآن روزگار مسخ ارزشها. آن چنان كه صحبت از اميد شجاعتي بسيار مي‌طلبد.

اميدواري براي ما كه نمي‌خواهيم در اوهام و خيالات زندگي كنيم و براي ما كه نمي‌خواهيم نقش تاريخي خود را در مرثيه‌خواني براي روزگار از دست رفته خلاصه كنيم. يعني براي ما كه دست‌اندركار تغيير نظامي‌ دون شأن انسان هستيم بسا مشكلتر است. زيرا كه آموزگاران ما در همان گامهاي نخست آغاز مسير، ارزش كلمه را آموخته و به‌ما نيز سفارش كرده‌اند. پس شرط آغاز نفي روزگار جهنمي‌اكنون متعهد بودن به‌محتواي واژه‌ها و كلمات است. يعني كه بايد بسا بيشتر از دشمنان اميد و آنان كه تمام منافعشان اين است تا به‌ما بقبولانند «آرزو» مقوله‌يي وهم انگيز است خود ما سختگيرتر در به‌كار بردن آن باشيم. از اين نظر براي كساني كه به‌نحوي در دايره جنايتهاي تاريخي خميني قرار مي‌گيرند، بسيار قابل دقت است كه با دادن اميدهاي كاذب و گزارشهاي غيرواقعي شاهدان و حاضران را در سرزمين خيالات خود سرگردان و منتظر باقي نگذارند. براي اجتناب از كلي‌بافي بهتر است به‌مناسبت صحبت امروز مثالي از همين موضوع كشتار سياه زندانيان سياسي به‌فتواي خميني در تابستان سال1367 بزنيم. همگان مي‌دانند كه در آن تابستان سياه خميني پس از 8سال جنگ ضدميهني و پذيرش ذلتبار آتش‌بس دست به‌كاري زد كه در تاريخ جنايات عليه بشريت بي‌سابقه است. او با يك فتواي به‌اصطلاح مذهبي دستور يك نسل‌كشي سياه را صادر كرد. براساس اين فتوا «کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به‌اعدام مي‌باشند». او در پاسخ نامه پسرش تأكيد كرد: « هركس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد، حكمش اعدام است. سريعاً دشمنان اسلام را نابود كنيد». هرچند غيرقابل‌باور، اما در اندك مدتي بساط دار در تمام زندانها برافراشته شد. دادگاههاي آخوندي در كمتر از يك دقيقه و با گرفتن تنها يك جواب از مجاهدين استوار حكم به‌دار آويختن آنان را صادر كردند. مجريان فتوا از زندانيان مجاهد هويت سياسي آنان را مي‌پرسيدند و اسيراني كه اغلب از سالهاي قبل در زندان بودند با سرفرازي هويت ايدئولوژيك_ سياسي خود را در يك كلمه بيان مي‌كردند: «مجاهد». همين پاسخ كافي بود تا حكم بيدرنگ صادر شود. و البته بعد از اسيران مجاهد خلق نوبت ديگر زندانيان رسيد و بسياري از آنان نيز مظلومانه بردار شقاوت آويخته شدند. و به‌اين ترتيب سي هزار زنداني سياسي به‌شهادت رسيدند. جنايتي هولناك به‌وقوع پيوست كه در تاريخ سرزمينمان بي‌سابقه است. من به‌ويژه از اين نظر برروي تاريخ سرزمين خود تأكيد مي‌ورزم كه در گذشته تاريخي خود بسا قتل‌عامها و كشتارهاي وحشيانه داشته‌ايم. در هرگوشه تاريخ ما ديكتاتوري نشسته است. در هركوچه اين ميهن ميرغضبي افسارگسيخته با قداره‌يي خونچكان قرق و راهبند راه انداخته است. چنگيز و تيمور هم كم نديده‌ايم. امير مبارزالدين و شاه شجاع و شاه عباس و نادر شاه و رضا شاه هم كم نداشته‌ايم. اما به‌درستي هيچ يك از آنان قابل مقايسه با آن چه كه در كشتار سال67 رخ داد نيست در تاريخ هيچ يك از كشورها نيز نمونه آن چه را خميني و اعوان و انصارش انجام دادند، سراغ نداريم. اما دردناكتر اين است كه اكنون پس از 17سال كه از وقوع چنين جنايت هولناكي مي‌گذرد هنوز از ابعاد واقعي آن چه كه برسر آگاهترين فرزندان اين مرز و بوم گذشته خبر نداريم. هنوز عمق جنايت را آن گونه كه بوده نمي‌شناسيم. قاتلان بر سركارند و در اين مسير چنان استوار، و به‌عبارت رساتر وقيح‌اند، كه وقتي پاي حتي صحبت از آن به‌ميان مي‌آيد، بدون هيچ رودربايستي پرده‌هاي فريب «اصلاح طلبي» را هم كنار مي‌زنند و با قاطعيت دستور توقيف روزنامه‌يي را مي‌دهند كه در اين باره سخني كوتاه نوشته است. انگاري كه عزم دارند تا از حافظه تاريخي ما بزدايند و ما در يك فراموشي آگاهانه حتي خاطره عزيزانمان را به‌گور ببريم. قاتلان همان‌طور كه حتماً شنيده‌ايد، حتي از مزار تعدادي قربانيان خود در خاوران يا قطعه 33 بهشتزهرا و حتما در ساير گورستانها در شهرهاي ديگر در نگذشته‌اند. با بلدوزر به‌جان آنها افتاده‌اند و حتماً تصاوير ويران كردن آنها را ديده‌ايد. البته روشن است اين كه به‌هر بهانه و تحت هر نامي‌ اين كار را انجام دهند، هدفي جز زدودن آثار جنايت خود ندارند. در اين 17ساله، نه تنها از هيچ آمر و عاملي بازخواستي نشده كه برعكس آمران اصلي آن به‌وزارت و صدارت رسيده‌اند. به‌لحاظ بين‌المللي نيز سياستهاي سازشكارانه با دولت قاتلان باعث شده كه تلاشهاي كوشندگان در افشاي اين جنايت چندان راه به‌جايي نبرد. دلارهاي نفتي و شانتاژهاي آخوندي به‌قدري هوش و حواس دولتمران غربي را برده كه حوصله چنداني براي سخن گفتن از قتلعام 30هزار زنداني سياسي را ندارند. از نظر آنها بهتر است كه سازمانهايي هم‌چون ديدبان حقوق‌بشر به‌جاي پرداختن به‌اين قبيل چيزهاي حتماً بي ارزش به‌مسائل مهمتري نظير زندانهاي مجاهدين در عراق بپردازند و به‌جاي پرس و جو كردن در مورد گورهاي جمعي قربانيان به‌نقض حقوق‌بشر توسط مجاهدين بپردازند. و شگفتا كه كسي نيست از اين حضرات بپرسد آيا چگونه است كه به‌جاي مصطفي پورمحمدي‌ها كه از آمران اصلي كشتار سياه 67بوده است و اخيراً به‌وزارت كشوري رسيده كه ميزان عمليات تروريستي‌اش در خارج كشور از صدها گذشته بازماندگان قربانيان 17سال پيش و حتي 27ساله اخير بايد متهم به‌داشتن زندان و شكنجه شوند و در ليستي سياه قرار گيرند. البته پاسخ براي همه روشن است. نيازي نيست كه هوش و ذكاوتي فوق‌العاده داشته باشيم و يا مانند مردهزارتير رژيم بركرسي رياست جمهوري هاله‌يي از نور را بر گرد سر خود احساس كنيم تا بدانيم كه همه اين مماشاتها و سكوتها و حق‌كشيها و بي‌عدالتيها از منافعي مادي سرچشمه مي‌گيرد. منافعي كه البته با تاراج ثروتهاي مردم ايران تأمين خواهد شد. اين است كه تأكيد دارم روي فتنه‌هاي خاص و عام روزگاري كه در آن به‌سر مي‌بريم. اما در كنار اين همه تلخيها دو واقعيت ديگر نيز وجود دارد. دو جبري كه نه تنها ما كه تمام دوستان و دشمنانمان نيز از پذيرش آن ناگزير هستند. ما راهي جز مبارزه با آخوندها نداريم و ما محكوم به‌پيروزي هستيم. ما به‌اين دو جبر البته گردن مي‌نهيم و اگر هزار تيغ بلا از آسمان هم ببارد لحظه‌يي در اين عزم ترديد نخواهيم كرد. دوستان! درست يك روز قبل از تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر در دسامبر1948 کنوانسيون منع و مجازات کشتار دسته‌جمعي به‌تصويب مجمع عمومي‌سازمان ملل رسيد. در ماده اول اين كنوانسيون تصريح شده است كه «قتل‌عام» يك جرم بين‌المللي است و مرتكبان آن بايد مجازات شوند. در اين كنوانسيون موارد احتمالي و يا انواع كارهايي كه شامل مجازات ماده «قتل‌عام» مي‌شود مشخص شده‌اند. قتل‌عام، توطئه براي قتل‌عام، تحريک مستقيم و علني در انجام قتلها، کوشش براي انجام قتل‌عام و شرکت در امر قتل‌عام موارد مشخص شده در اين ماده از كنوانسيون است كه همگي اعمالي قابل مجازات مي‌باشند. به‌اين ترتيب جاي هيچ‌گونه اما و اگري باقي نمي‌ماند و تكليف حقوقي آمران و عاملان قتل‌عام زندانيان سياسي در سال1367 روشن است. تمامي‌آنها، از صدر تا ذيل جنايتكاران عليه بشريت محسوب مي‌شوند و بايد پس از محاكمه در يك دادگاه بين‌المللي و علني به‌مجازات برسند. اين كه مردم ايران در مورد اجراي حكم هركدامشان چه تصميمي‌بگيرد چيزي است كه بعد از محاكمه مشخص مي‌شود. اين را از اين بابت تصريح مي‌كنم كه مشخص باشد هيچ فرد يا گروهي تحت هرنام و مكتبي حق ندارد به‌نيابت از طرف مردم ايران برجرم مجرمان قلم عفو بكشد. موضوع رابطه با آمران و عاملان قتل‌عام زندانيان سياسي مجاهد و مبارز در سال67 امري است جنايي. آن هم نه يك جنايت معمولي. چيزي است در رديف جنايتهاي عليه بشريت هم‌چون به‌راه‌اندازي كوره‌هاي آدم‌سوزي. و همه مي‌دانند كه اين قبيل جرمها شامل مرور زمان نمي‌شود. تأكيد ما برضرورت محاكمه دست‌اندركاران قتل‌عام را نبايستي كينه‌جويي از آنان تلقي كرد. اين كار براي دفاع از انسانيتي است كه پايمال شده و انسانيتي كه بايد آن را حفظ كرد و گسترش داد. قاتلان و جنايتكاران، تحت هر نام و عنوان و مقام سياسي و مذهبي و رسمي‌و غير رسمي، بايستي بدانند وقتي كه دست به‌شكنجه مي‌زنند و بالاتر از آن اقدام به‌قتل‌عام زندانيان مي‌كنند ديگر هيچ آينده‌يي نخواهند داشت. در جهان ما، يعني در فردايي كه مي‌خواهيم بسازيم، جايي براي اين قبيل «انسان نماها» وجود ندارد. پيش و بيش از ما، خود آنها بايد بدانند كه مجازاتشان اگر دير و زود داشته باشد سوخت و سوز ندارد. ارتجاع رودر روي ما ارتجاعي است كه با دكان دين و به‌نام خدا، مهيب‌ترين نيروي تاريخ (و يا ضد تاريخ) را نمايندگي مي‌كند. ما مردمي‌ نبوده‌ايم كه ديكتاتور كم ديده باشيم. اما تكبه‌تك و يا همه آنها را در يك كفه قرار بدهيد و خميني و تيره و تبار خونريزش را در اين بيست و اندي سال حاكميتشان بگذاريد در كفه ديگر. فكر مي‌كنيد كدام كفه سنگيني خواهد كرد؟ كدام حكومتي در اين خاك اين چنين بنيادهاي مادي و معنوي ملت و فرهنگ را برباد داد؟ هرفرد و يا هرگروه و سازمان و حزب كه داعيه ميهن و انسان و شرف داشته باشد اين واقعيت را بهتر و عميق‌تر درك مي‌كند و در عمل نيز وفادارتر به‌آن خواهد بود. اين درك ما را از «قرباني» صرف بودن بيرون مي‌آورد و ما را در نوك پيكان مبارزه ضدتروريسم و بنيادگرايي قرار مي‌دهد. كم جايگاهي نيست. تاريخ فرصتي به‌ما داده است تا در مبارزه با ارتجاع مذهبي پيشتاز باشيم. براي احترام به‌جايگاهي كه به‌خاطر مبارزه با آخوندها نصيبمان شده بايستي با هدف نابود كردن ژن«خميني» نسبت به‌شكنجه‌گران و آمران و عاملان قتل‌عام سال67 هرچه سخت‌گيرتر باشيم. در ابتداي سخن، به‌دشواري راهي كه در پيش داريم اشاره كردم. اما به‌رغم همه توطئه‌ها و همه سكوتها و حق پوشيها در 25 و 28نوامبر گذشته در مقر دادگاه جنايي ساختمان دادگستري رم حادثه‌يي اتفاق افتاد كه از نظر من بسيار مهم است. مهم از اين وجه كه مشخص مي‌كند تلاشها بيثمر نبوده و نيست و ما در آغاز طلوعي شكوهمند قرار داريم. در اين روز دادگاه عالي جنايي رم به‌پرونده شهيد سرفراز مقاومت ايران حسين نقدي رسيدگي مي‌كرد. آقاي فرانچسكو آماتو رئيس دادگاه فتواي قتل‌عامي‌را كه خميني در سال67 صادر كرده بود، به‌عنوان يك سند تاريخي جنايت عليه بشريت و سندي براي رسيدگي پرونده ثبت كرد. اين سند توسط مقاومت ايران به‌يك دادگاه ارائه شده است. و دوستان حاضر در صحنه نقل مي‌كنند كه وقتي دستخط خميني به‌دادگاه ارائه شد نه تنها اعضاي دادگاه كه تماشاچيان و روزنامه نگاران حاضر در آن‌جا نيز غرق در بهت و ناباوري شده بودند. اين به‌ما نشان مي‌دهد كه نه تنها بايد برتلاشهاي خود بيفزاييم. كه علاوه براين بايستي هرچه بيشتر به‌سوي سازمان دادن فعاليتهايمان پيش برويم. بدون ترديد از چنين موفقيتي به‌دور مي‌بوديم اگر كه سازماني نمي‌داشتيم كه حق شهيدان ما را نه تنها در داخل ايران كه در صحنه بين‌المللي نيز فرياد بزند. با اتكا به‌اين كوشش همه جانبه‌و همگاني است كه اميد، واژه‌يي واهي نخواهد بود. بنابراين اميد خود را وا نهيم و به‌رغم سختيها بر مجاهدت خود در احقاق حقوق شهيدان و به‌پاي ميز محاكمه كشيدن آمران و عاملان قتلعام سياه67 پاي بفشريم. پيروزي از آن ماست، زيرا كه برطبل آگاهي مي‌كوبيم و در برابر تبليغات فريبكاران و تهمتهاي مرعوبشدگان بر زنده بودن شهيدانمان يقين داريم

محمدعلی توحیدی :يادداشتي دربارهٌ كتاب قتل عام زندانيان سياسی

محمد علی توحیدی

 

دفتر خاطرات چه چيزي را در دست داريم؟ اين مجموعه سند خونيني خواهد بود كه در آن دلايل ايمان و اميد شهيدان و قربانيان ما ثبت شده است و مورخان آينده براي تشريح و بيان روح مقاومت فرانسه بايد آن را بخوانند… زيرا نشان مي‌دهد كه همه از كودكان هفده ساله گرفته ‌تا مردان پنجاه ساله، در برابر جان‌باختن، يك نوع احساس نشان داده‌اند

و همه به يك شكل مرگ را ناچيز گرفته‌اند… اينها بودند كساني كه هيتلريهاي فرانسوي، آنها را “تروريست” مي‌ناميدند…» (ازمقدمهٌ لويي آراگون بر كتاب نامه‌هاي تيرباران‌شدگان) كتاب قتل‌عام زندانيان سياسي از انتشارات سازمان مجاهدين خلق ايران از چاپ خارج شده و در دسترس عموم قرار گرفته است. بر روي جلد اين كتاب 410صفحه‌يي، سياهي استبداد مذهبي با خطوط سرخ خون شهيدان راه آزادي و ستارهٌ خون‌چكان پيشتاز شكافته شده و گزارشهاي انكارناپذير صفحاتش هر ايراني آزاده‌يي را از دو احساس توأمان سرشار مي‌كند: افتخار به نسل مسعود انقلاب و آزادي و انزجار نسبت به حكومت پليد آخوندي و هر‌آن‌كس كه به بقا و دوامش مدد مي‌رساند. همه مي‌دانند كه بيدادگاههاي رژيم خميني پس از 30خرداد با صدور اعلاميه‌هاي وقيحانه، دستگيرشدگان را در همان خيابان و بدون احراز هويت به اعدام محكوم مي‌كردند و هيچ پروايي از صدور حكم اعدام نداشتند. حتي كودكان و زنان باردار و كساني را هم كه قبل از 30خرداد دستگير شده بودند (مانند مجاهد شهيد حاج‌عطا محموديان يا مجاهد شهيد محمدرضا سعادتي) به جوخهٌ تيرباران ‌سپردند. بنابراين اگر كسي در بيدادگاههاي رژيم آخوندي به زندان محكوم مي‌‌شد، كاملاً روشن بود كه هيچ مدرك و دستاويزي براي اعدامش در دست نداشته‌اند. با اين‌همه، خميني در صدور دستور قتل‌عام هزاران زنداني مجاهد ترديد نكرد و قساوت و درنده‌خويي را به آنجا رساند كه قائم‌مقام خودش هم خطاب به او نوشت «دستور حضرتعالي مبني بر اعدام منافقين موجود در زندانها» و «اعدام چند‌هزار نفر در چند‌روز» و «اعدام كردن آنها بدون مقدمه و بدون فعاليت تازه‌يي، بي‌اعتنايي به همهٌ موازين قضايي و احكام قضات است». هم از اين‌روست كه گزارشهاي اين قتل‌عام وحشيانه، خشم و تنفر خواننده را از لئامت و شقاوت خميني و دودمان پليدش به اوج مي‌رساند و تو بي‌اختيار فرياد مي‌زني كه اي ديوسيرتان سنگدل، از جان هزاران زنداني دست‌بسته كه سالها در چنگال شما اسير و تحت شكنجه بودند چه مي‌خواستيد؟ از جان منيره رجوي كه همسرش را به شهادت رسانده و خودش را همراه با دو‌كودك خردسالش سالها در سياهچالها نگه داشته بوديد، چه مي‌خواستيد؟ اي پست‌فطرتان رذل، حتي شمر و ابن‌زياد و يزيد هم، با همه دنائت و شقاوتي كه در آن دوران جاهليت داشتند، اسيران عاشورا و حرم سيدالشهدا را به مدينه برگرداندند. پس، شما اي خميني و خامنه‌اي و رفسنجاني و خاتمي كه در زمان وقوع اين جنايت بزرگ ضدبشري بر كرسيهاي رياست جمهوري و رياست مجلس و وزارت ارشاد آخوندي تكيه زده بوديد و اي همهٌ آخوندهاي خونخوار و دژخيمان ديگري كه در اين نسل‌كشي وحشيانه مسئوليت جمعي و فردي داشتيد، تا كجا پست و پليديد كه در سالهاي آخر قرن بيستم به چنين جنايتي دست آلوديد؟ حقيقت اين است كه آخوندهاي حاكم بر ميهن ما، جرثومهٌ ارتجاع و استثمار تاريخند، تمام تار و پود رژيمشان با سرقت رنج و خون انقلابيان و مكيدن خون زحمتكشان تنيده شده و عملكردشان ثابت مي‌كند كه از انسانيت و دين و عقيده و مرام ـ حتي در مقياسهاي هزار و چهارصد سال پيش ـ بويي نبرده‌اند. والا محال بود كه دست داشتن در اين جنايت بزرگ ضدبشري و فجايع ديگري مانند به كشتن دادن صدها هزار نوجوان ايراني با شعار خائنانه «فتح قدس از طريق كربلا» را در منتهاي دريدگي و وقاحت به روي نامبارك نياورند و بدون كمترين اشاره‌يي به اين جنايتها،‌ از «جامعه مدني» با قانوني كه آن را دفاع از ولايت ترجمه مي‌كنند، دم بزنند. به‌خاطر جيغهاي ضداستكباريشان، با هزار زبان و بر‌سر همهٌ چهارراههاي بين‌المللي به ندامت و غلط‌كردم‌گفتن و عذرخواستن از «شيطان بزرگ» بپردازند، ولي در برابر مردم ستمديده ايران، اين خونريزيها و جنايتهاي هولناك را خدمات خود به اسلام و انقلاب بدانند و خونخوارترين مجريانش را بهترين خدمتگزاران مردم و بهترين فرزندان و سربازان فداكار اسلام و ايران بخوانند. اينجاست كه بايد گفت بيانيهٌ ملي در مرزبندي با تمامي باندها و دسته‌هاي اين موجوديت پليد تاريخي و سياسي، نه‌تنها يك‌سند مبارزاتي و مبين هويت ملي ايرانيان، بلكه سند دفاع از شرف و هويت انساني هم هست. نگاه كردن به اسامي، تصويرها و گزارشهاي مربوط به آخرين روزها و لحظات قهرمانان به‌خون‌خفته خلق ، كه اغلبشان در بهار زندگاني خود به‌دست دژخيمان سنگدل پرپر شدند، لحظاتي بعد آدمي را از خود بيخود مي‌كند. گاه با غم و حسرت غبطه مي‌خوري و آرزو مي‌كني كه اي كاش درميانشان مي‌بودي و به‌سرفرازي آنها دست مي‌يافتي و گاه با شوق پيوستن به آنها خودت را فراموش مي‌كني و سرشار از عزم و رزم قهرماناني كه اين‌چنين مرگ را حقير شمردند، آفتاب زندگي را در وجودشان جلوه گر مي‌بيني: «ما را چو آفتاب مساوي است مرگ و زيست گرشام مرده‌ايم، سحر زنده گشته‌ايم». شايد هم كه حق مطلب دربارهٌ آن قهرمانان به خون خفته در اين كلام اقبال لاهوري باشد كه: «شام و سحر عالم، از گردش ما خيزد داني كه نمي‌سازد، اين شام و سحر ما را». اما در وراي عواطفي كه خواه ناخواه در برخورد با اين كتاب از منطق جلو مي‌زنند، گزارشهاي كتاب حاوي يك پيام سرسخت سياسي و تاريخي هم هست. پيامي كه هر‌ناظر بيطرف به آن گواهي مي‌دهد و دشمن غدار هم با يك محاسبهٌ منطقي آن را درمي‌يابد و بر خود مي‌لرزد. مي دانيم كه قتل‌عامهاي زيادي، با شمار بسا بيشتري از قربانيان، در جاي‌جاي تاريخ رخ داده كه صحنه‌هاي شقاوت‌بارش هرگز از خاطرهٌ بشريت محو نخواهد شد. اما يك وجه برجسته در قتل‌عام زندانيان مجاهد در سال67 وجود دارد كه بي‌نظير است. در قتل‌عامهاي معروف معمولا گروههاي بزرگي مورد حمله وحشيانه مهاجمان قرار مي‌گيرند يا گروههاي بزرگي دستگير و با اجبار و بي‌گفتگو در قتلگاهها يا كوره‌هاي آدم‌سوزي كشتار مي‌شوند. اما در اين نمونه چندين‌هزار زنداني مجاهد در اعماق سياهچالهاي گوهردشت و اوين (تهران) و وكيل‌آباد (مشهد) و عادل‌آباد (شيراز) و ديزل‌آباد (كرمانشاه) و كارون (اهواز) و زندانهاي مخوف آخوندها در تبريز و اصفهان و ديگر شهرهاي بزرگ و كوچك ايران، يك به يك رودرروي دژخيمان خميني ـ كه يكي از آنها همين آخوند شوشتري وزير دادگستري خاتمي و رفسنجاني بود ـ قرار گرفتند و هر كدام با تصميم مشخص خود، از بيان كلمه يا عبارتي در نفي اعتقاد يا وابستگيشان به مجاهدين و انكار يا تخطئهٌ مقاومت مسلحانه سرباز زدند و آگاهانه جانهاي پاك خود را فداي دفاع از حقانيت راه و آرمانشان كردند. آنها در حيطهٌ سلطهٌ مطلق دژخيمان، هزارهزار با انتخاب آگاهانهٌ انساني، پرچم اقتدار تاريخي مجاهدين و نيروي عظيم مقاومت براي سرنگوني رژيم آخوندي را بسا بالاتر و فراتر از قصد دشمن براي نابوديش، به‌اهتزاز درآوردند. اين روحيهٌ رزمنده و مقاوم البته برخاسته از ايدئولوژي اسلام انقلابي و آرمان سرخ حسيني است كه به مجاهدين جان بخشيده است. اما بديهي است كه هر‌جنبش انقلابي در يك زمينهٌ عيني اجتماعي و به‌شرط صحت مشي مبارزاتي و سياسيش مي‌تواند آزمايشهايي در اين ابعاد را از‌سر بگذراند. واقعيت اين است كه در برابر سركوب و نيرنگ دشمن، نه مقاومت جمعي و جريان‌وار و نه فرو‌ريختن و درهم‌شكستن جمعي و جريان‌وار جنبشها و سازمانهاي سياسي، هيچ‌كدام جداي از استراتژي و سياست آنها قابل تحليل نيستند. اگر رهروان مقاومت مسلحانهٌ انقلابي پس از تظاهرات 30خرداد 1360 اين چنين قاطع و استوار و به‌طور جمعي و جريان‌وار در نقاط مختلف در برابر يورش دشمن ايستادگي مي‌كنند، اين امر قبل از هر تحليل فردي يا ويژه‌سازي گروهي و سازماني، بيانگر حقانيت و درستي مشي و سياستي است كه براساس آن در‌برابر دشمن صف‌آرايي كرده‌اند. از قضا درك عيني از دشمن در دل زندانها، درستي همين مشي و همين سياست را در اذهان آنها ملموستر مي‌كند. بديهي است كه در اين تجربهٌ عملي، آنها توانايي و ظرفيت و افقهاي بالابلند آرمان و ايدئولوژي راهنماي خود را نيز بيشتر و عميقتر مي‌فهمند و به آن بيشتر ايمان مي‌آورند. بنابراين، در برابر تسليم‌طلبي و انحطاط نادمان درهم‌شكسته‌يي كه در عقب‌نشيني 18ساله پس از 30خرداد، پس از نفي مبارزه انقلابي مسلحانه به انكار تئوريهاي علمي جامعهشناسانه و تاريخي هم نايل شدند، بايد به رهروان راه مقاومت نظر كرد كه در جريان كشاكشهاي واقعي با دشمن و در ميدان نبرد آزاديبخش، خلاقانه راه مي‌گشايند و به شناخت درست و آگاهي عميق انقلابي دست مي‌يابند. درك عيني خلق و جوانان قيام‌كننده در تهران و تبريز هم با همين مسير همسو و يگانه است و تصادفي نيست كه اين قيامها بسا فراتر از دعوت به آرامش از سوي واماندگان چشم‌دوخته به تحولات درون نظام ولايت، در چارچوب مقاومت رهاييبخش انقلابي براي سرنگوني رژيم آخوندي شعله‌ور مي‌شوند. اين، تنها راه استقرار آزادي و حاكميت مردم است كه زندانيان قهرمان ما در مقابله با قتل‌عام وحشيانه آخوندها بر آن پاي فشردند و ما در برابر اين سند شگفت مقاومت با آنها پيماني دوباره مي‌بنديم

هزارخاني:قتل عام زندانيان سياسي در سال67 نقطة اوج توحش بي‌رحمي و عقب‌افتادگي رژيم اسبتداد ديني

منوچهرهزارخانی

 

دکتر منوچهر هزارخاني، مسئول کميسيون فرهنگ و هنر شوراي ملي مقاومت ايران در سخنراني خود گفت:
از ميان تمام جنايتهايي كه خميني و اوباش دوروبرش طي حكومتشان در اين 25سال مرتكب شدند، قتل‌عام زندانيان سياسي در تابستان سال67, به نظرمن از همه سنگين‌تر و ننگين‌تر است. شايد اگر روزي اين اراذل, به بركت امدادهاي غيبي يا غيرغيبي, به سلاح هسته‌يي دست يابند و آن را براي نابود كردن بخشي از بشريت به‌كار ببرند, بتوانند از نصاب شوم سال شصت‌وهفتشان فراتر بروند. ولي تا آن زمان قتل‌عام مزبور, به‌عنوان نقطة اوج توحش, بي‌رحمي و عقب‌افتادگي رژيم اسبتداد ديني باقي خواهد ماند. از وسعت و عمق اين جنايتهاي باورنكردني,  البته هنوز كسي اطلاع دقيقي ندارد, ولي از عظمت قسمتي از اين كوه يخ كه قابل ديدن است. چنين بر‌مي‌آيد كه درآن سال پذيرش آتش‌بس كه مي‌بايست دورنماي صلح و صفا را براي آينده در‌برداشته باشد, فاجعة عظميي به‌وقوع پيوسته كه كشف تماميتش به اين زوديها ميسر نيست وجاي زخمش در دل مردم شايد هيچ‌وقت التيام نيابد دربارة اين فاجعه تاكنون تحقيقات زيادي- ازجمله ازسوي مقاومت- صورت گرفته كه از نتايجشان همگان كم و بيش آگاهند و من نمي‌خواهم با يادآوري بخش كوچكي از آنها وقت شما را بگيرم. فقط براي به يادآوردن سبعيت خميني و كينة بي‌مرزش نسبت به مجاهدين, به ذكر دوجمله اكتفا مي‌كنم. خميني در پاسخ به سه سؤالي كه موسوي اردبيلي در مورد حكم قتل زندانيان سياسي كرده بود, نوشت: در تمام موارد فوق هر كس در هر‌مرحله, اگر برسر نفاق باشد, حكمش اعدام است, سريعاً دشمنان اسلام را نابود كنيد. در مورد رسيدگي به وضع پرونده‌ها, در هر‌صورت كه حكم سريعتر انجام شود. همان مورد نظر است. او هم‌چنين در جواب يك نامه منتظري نوشت: من نمي‌خواهم سرسوزني به بيگناهي ظلم شود, ولي ديد شما در مورد ضدانقلاب و به‌خصوص منافقين را قبول ندارم. مسئوليت شرعي حكم مورد بحث با من است, جنابعالي نگران نباشيد. خداوند شر منافقين را از سر همه كوتاه فرمايد.
بد نيست به‌ياد بياوريم كه همان درخواستي را كه خميني از درگاه خداوند كرده بود, 14سال بعد هم جانشين برحقش از درگاه «شيطان بزرگ» كرد, ولي هر دو تقاضا تاكنون بي‌جواب مانده‌اند.
فاجعة بزرگ قتل‌عام زندانيان سياسي در سال67, كه هم‌چون زلزله‌يي جامعه را تكان داد, به‌گمان من دو جلوة عمده داشت. يكي اين كه شدت تكان در رأس حاكميت شكاف انداخت و جانشين برگزيده و تثبيت‌شده خميني را به اعتراض جدي نسبت به حكم جنايتكارانه استادش واداشت, دوم اين كه از آن پس هرگونه حرف زدن از اين قتل‌عام وحشيانه به خط‌سرخي بدل شد كه همه پيروان خميني و منتقدان «خودي» حتي از نزديك شدن به آن با وسواس پرهيز مي‌كردند. چند سال بعد از آن هم كه كارناوال «اصلاح طلبي» به‌راه افتاد و فرصت‌طلبان رنگارنگ مي‌كوشيدند با انتقاد از اين حركت يا آن سياست حكومتي خود را تافته‌يي جدابافته از رژيم خميني جا بزنند, هميشه ازرفتن به سوي اين خط‌سرخ وحشت داشتند. در مسائل حساسي مثل اختيارات ولي‌فقيه دخالت كردند, از «مقدسات»ي مثل «ولايت فقيه» يا «دفاع مقدس», حرف زدند و بعضاً انتقاد كردند, حتي به «مقدسات» مذهبي مثل تقليد هم بند كردند, ولي از قتل‌عام زندانيان سياسي در تابستان سال 67 به فرمان خميني اصلاً  و ابداً كلمه‌يي نگفتند. آن‌قدر كه مي‌توان ادعا كرد تنها تابويي كه در عرصة نظري در‌ حكومت آخوندي هنوز دست‌نخورده به‌جا مانده, همين قتل‌عام زندانيان سياسي است. اجازه بدهيد بگويم براي ما هم گراميداشت خاطرة هزاران هزار زنداني مظلومي كه در زندانهاي مختلف رژيم, به‌فرمان خميني دست‌بسته به‌قتل رسيدند, يك خط‌سرخ است كه از آن نمي‌توانيم و نبايد بگذريم. امروز هم به‌ياد همة آنها از هر عقيده و هرگروه و براي گراميداشت يادشان است كه در اين‌جا جمع شده‌ايم

مهدی خدائی صفت :اشرف احمدي حماسه نا نوشته عشق و پايداري

مهدی خدایی صفت

«…بهترين روزگار و بد ترين ايام بود؛ فصلي از خيانت و فرازي از وفا و مقاومت, روزگار اعتقاد و عصر بي باوري, موسم نور و ايام ظلمت, بهار اميد بود و زمستان نا اميدي, همه چيز در پيش روي گسترده بود».

و دراين هنگامه دلاور زني مجاهد، قد برا فراشت،برستركي ايمانش تكيه زد، يتيمي فرزندانش را با تراژدي دختركان فراري و پسر بچه‌هاي فاجعه  تقسيم كرد، از دل ديوار و دشنه گذشت و پيكر نحيفش را با تازيانه‌هاي دو رژيم دمساز كرد، به قلب بيمارش فرمان بردباري داد و رو در رو به شاه و شيخ پوزخند زد؛ نه!  هرگز! هرگز!…

صدايش آرام و متين بود اما عشقي نا آرام وجودش را بي‌قرار مي‌كرد. تبسم هميشگي‌اش اميد و محبتي بود كه سخاوتمندانه به اطرافيانش هديه مي‌كرد.  آنقدر استوار و پر صلابت بود،  كه مي‌شد مثل كوه به او تكيه كرد. وقتي خواستم از همزنجيران سابقش در مورد او سوال كنم؛ خواهران مجاهد معصومه ملك محمدي و مهري حاجي نژاد ، هردو يك حرف زدند؛  « اشرف الگوي طمأنينه و استواري در زندان  بود. او براي بچه‌هاي زندان نقش لنگر و تكيه گاه را داشت. اشرف تلاش مي‌كرد در هر شرايطي روح مقاومت را زنده نگهدارد. رژيمي ها هم ا ز او خيلي حساب مي‌بردند و جرأت نمي‌كردند به او نزديك شوند».

از تني چند از ديگر مجاهدان از بند رسته و همزنجيران سابق او دربندهاي مختلف شكنجه‌گاههاي خميني سوال كردم، حرفها همه يك فصل مشترك داشت؛ اشرف يك سمبل اميد و ايمان و ترويج پايداري درتمامي شرايط زندان بود. راستش  هرچه بيشتر مي‌خواندم و بيشتر مي‌شنيدم، احساس مي‌كردم هنوز بايد بيشترو بيشتر درموردش بدانم. در اينترنت اما ؛ اشرف احمدي؛ نامي بود مترادف مقاومت درتمامي فصول ، در اغلب سايتها، وبلاگها و خاطرات زندان از زنان و مرداني با  مواضع و نگرشهاي مختلف؛  اشرف احمدي، زنداني دو رژيم و سمبلي از ايستادگي تا به آخرو سرداري ازسربداران قتل عام 67…

اشرف احمدی

 

دراولين روزهاي پائيز 1353 كه از زندان اولم پس از 3 سال آزاد شده بودم، به زودي خواهري دلسوز و غمخوار، نه، همرزمي پرصلابت و مايه‌گذار را در مقابل خودم يافتم كه هرگز اجازه نداد مشكلات كارو شغل ، مسائل ارتباطي و عاديسازي و حل و فصل امورات زندگي، فكر و ذهنم را به خودش مشغول كند. بخصوص كه  به عنوان زنداني سياسي، از مشاغل دولتي قبلي نيز محروم شده بودم. شك ندارم كه اين بانوي جسور و پرشور، كمكهاي بي دريغش را نثار ديگر مجاهداني نيزكه آن سال از زندان آزاد شده بودند، كرده بود. همه اينها، اما فروتنانه و بي نام و نشان. تنها سالها بعد بود كه كم و بيش برايم معلوم شد كه اشرف تا كجا كار رسيدگي و كمك رساني به زندانيان سياسي و خانواده هاي مجاهدان دربند را درآن سالها سامان مي‌داده است. با آنچه به مرور و بيشتر و بيشتر در باره اشرف ديدم و شنيدم، اشرف را حماسه‌يي نا نوشته از ارزشهاي دنياي مجاهدين يافتم كه اما به درستي  نمي‌دانم چگونه مي‌توان اورا آنچنان كه بود،  بيان كرد و فرازهايي از زندگي انقلابي‌اش را به تصوير كشيد؟!

اشرف درسال 1320 درتهران متولدشد تحصيلاتش راتاديپلم درتهران ادامه داد. سه سال درزندانهاي شاه و7سال درزندانهاي خميني، سمبل سرفراز و فراموشي ناپذير استقامت و پايداري بود. اشرف قهرمان به هنگام شهادت داراي چهارفرزند بود .دخترش مريم را درزندان شاه بدنيا آورد وكوچكترين پسرش نيز درشكنجه‌گاههاي خميني متولد شد. درجريان قتل عام 67، به روايتي از مشاهدات زندانيان از بند رسته، اشرف درروز9مرداد67 دراوين به دارآويخته شد. اما دژخيمان خميني سه ماه بعد از شهادتش درمراجعه به خانه مادر احمدي(شاه آبادي)، يك كيف شخصي اشرف راتحويل داده وبدون اينكه كمترين ردّونشاني ازمحل دفن اوبدهند اعلام كردندكه اشرف اعدام شده است.

تا  آنجا كه مي‌دانم ضربه سال 50 و دستگيري مجاهدان پيش كسوت كه از جمله برادر مجاهدش محمود احمدي نيز از زمره آنها بود، جرقه اصلي را درزندگـي اشرف روشن كرد. آتشي گدازان كه 17 سال بعد هنوز شراره‌هايش برتخت شكنجه و بالاي تيرك دار زبانه مي‌كشيد.

اشرف زندگي مبارزاتي خود را از همان سال 50  و با رفت و آمد فعال به زندانهاي قزل قلعه، كميته، قصر ، وكيل آباد مشهد براي ملاقات با برادرش و انتقال اخبار و موضعگيريها  و شركت در تحصنها و تظاهرات خانواده هاي زندانيان سياسي در جلوي زندان قصر، در دادستاني، در بازار و اين جا و آنجا  و در ديدار و پيوند با  خانواده زندانيان مجاهد و سازماندهي و كمك رساني به آنان آغاز كرد. مسيري كه او برغم داشتن مسئوليت خانواده و همسر و چند فرزند، با تمام انگيزه انتخاب كرد و در همين رهگذر بود كه با مجاهد قهرمان فاطمه اميني، اولين زن شهيد قهرمان مجاهد خلق، آشنا شد و با او عميقاً پيوند خورد.

از اشرف بايد به عنوان بانوي مجاهدي ، توانمند و با  استعداد ، با ريشه ها و انگيزه‌هاي محكم الهام گرفته از انديشه اسلام انقلابي ياد كرد. بانوي جواني كه با دست يافتن به مجاهدين و را ه و آرمان پرشكوه سازمان ، با تمامي عشق و ايمانش سرسپار اين طريق شد، درآن بي محابا تاخت و تاخت و و هرروز بيشتر و بيشتر افتخار مبارزه در ركاب مجاهدين را نصيب خود كرد. افتخاري كه جسارت، مايه‌گذاري، توانمندي و عواطف او پشتوانه‌اش بود و تا آنجا پيش رفت كه به زودي در نقش قاصد و پيك بين زندان و بيرون زندان مسئوليت خود را به عهده گرفت. در خلال همين سالها بود كه او  نقش كارسازي در جذب و پيوستن دو برادر كوچكترش مجاهد شهيد احمد احمدي و مجاهد خلق دكتر جواد احمدي به سازمان مجاهدين ايفا نمود.

بگذاريد شرح كاملتري از زندگي مبارزاتي او درآن ساليان  را از گفته‌هاي خواهر مجاهد سهيلا صادق از مسئولاني كه ازنخستين سالهاي فعاليت سياسي اشرف شاهدتلاشهاي اوبوده دنبال كنيم: « اززمان آغازجنبش انقلابي مسلحانه دربرابررژيم شاه وبعدازدستگيري اولين گروههاي مجاهدين وفدائيها كه مبارزه حول دفاع اززندانيان سياسي درابعاد وسيع مطرح شد، اشرف احمدي در ميان خانواده هاي زندانيان سياسي، ازفعالترين زناني بودكه نقش مهمّي درراه اندازي وهدايت تجمعها وحركتهاي اعتراضي خانواده ها داشت.آن جه بعدها درزندگي ومقاومت حماسي اشرف درزندانهاي خميني به اوج خودرسيد ناشي ازعشق وايمان عميقي بودكه او نسبت به راه وآرمان مجاهدين وبويژه شخص برادرمسعودداشت .ايماني كه درجريان بيدادگاه نظامي شاه خائن بامشاهده دفاعيات پرشوربرادرمسعود، اولين جرقه هاي آن دروجودش زده شد.درآن زمان اشرف درجلسات دادگاه شركت مي كرد وهميشه از تاثيراتي كه ازآن جلسات گرفته بودبخصوص نقش خاص برادر مسعود صحبت مي كرد. اجازه بدهيد يك نگاه واقع بينانه به صحنه و رويكرد اين شيرزن مجاهد بندازيم:

اشرف درآن روزها باتضادهايي روبروبود كه في‌الواقع مانع جدّي براي ورود هرزني با چنان شرايطي در يك مبارزه فعا ل سياسي به حساب مي آمد. براي يك زن خانه دار با همسر و دو بچه كوچك ومبتلا به بيماري قلبي، به خودي خود نداشتن تحرك اجتماعي و عدم امكان ورود به فعاليت حرفه‌يي سياسي، امري طبيعي وعادي مي نمود. ولي در مورد اشرف درست خلاف اين راشاهد بوديم. او درهر مقطعي ازكارو فعاليت‌اش دررابطه باسازمان، باانگيزه انقلابي فوق العاده  بالايي قدم به صحنه مي گذاشت ودراين مسير هربهايي راكه لازم  بودباجان ودل مي پرداخت. اويك زندگي سراسر تلاش ومايه گذاري رابه خاطر اعتقاداتش وقدم گذاشتن درراه مبارزه به جان خريد . به يادندارم كه اشرف درمقابل انواع فشارها و ناملايماتي كه با آن مواجه مي شد حتي يكبارزبان به شكوه وشكايت گشوده باشد.استقبال ازسختي ها ومشكلات اساسا ويژگي اوبود.وقتي ازسال 50 به بعدزندگي اشرف  را مرورمي كنيم اوهمواره با بدترين و سخت‌ترين شرايط مواجه بود ولي اين زن دلاور، با غلبه برهمه موانع وتضادها درهرزمان وهركجا كه ضروري بود حاضرمي شد و به هركاري كه لازم بود دست مي‌زد. چيزي كه شايد امروز، پس از پوسته شكني‌ها وپيشرفتهاي عظيم در مسير مبارزه، ازجمله تضادهاي حل شده درميان طيف وسيع اعضا وهواداران مجاهدين، به درستي مسايل حل شده‌يي به نظر بيايد. اما درآن زمان يعني درابتداي شكل گيري جنبش انقلابي مسلحانه  در دهه 50 و در شرايطي كه شركت فعال زنان مجاهد در پهنه مبازره كاري بس  دشوارو بلكه گاه غيرممكن بود، او از جمله زنان پيشتازي بود كه از عهده حلّ وفصلش برآمده بود. اشرف دربسياري از فعاليتهاي آن دوران نقش اساسي داشت ؛ از كارخطير تبادل  مدارك بين زندان و كانالهاي جنبش در بيرون، تاراه اندازي تظاهرات اعتراضي خانواده هاي زندانيان سياسي دربارازتهران وقم درپائيز سال 50 و فعال كردن شبكه وسيع ارتباطي – خبري خانواده ها كه درآن دوران يكي ازامكانات بسيار خوب وفعال مبارزاتي بود .اشرف ازهمه امكانات به خوبي استفاده مي‌كرد. درسالهاي 50تا54 خانواده هاي مجاهدين شهيد وزنداني، كم كم بصورت يك تشكل درآمده و هرهفته پنجشنبه هاجلسه هفتگي داشتند .اين جلسات ظرف بسيارمناسبي براي آشنايي وبرقراري ارتباط هواداران مجاهدين باسازمان، انتقال ديدگاهها و مواضع سازمان درسطح اجتماعي و ياجمع آوري كمك هاي مالي براي مجاهدين بود. شبكه فعال خبري متشكل ازخانواده هاي زندانيان، كه به آن اشاره كردم، يكي از محصولات همين جلسات و تشكل‌ها بود .اين شبكه درمقابل توطئه رژيم شاه كه بامتفرق كردن زندانيان سياسي مي خواست باجو انقلابي زندانها –تحت تاثيرمبارزه مسلحانه مقابله كند، قادربود ظرف چند روزاخبارزندانهاي شيراز ومشهدوتهران وتبريز را به يكديگر منتقل كند وبه اين ترتيب مجاهدين اسير در زندانهاي مختلف دركوتاهترين زمان  درجريان اخبارجنبش در بيرون و مقاومت سايرزندانيان وتوطئه هاي ساواك قرارمي گرفتند .مجاهدقهرمان فاطمه اميني ازمسئولان و گردانندگان اين جلسات بود واشرف شهيد هم همراه بافاطمه همواره نقش برجسته اي درراه اندازي اين برنامه ها داشت.  بعد از مخفي شدن فاطمه، اشرف كماكان با او ارتباط داشت وازهمين طريق توانست اخبارو اطلاعات و امكانات زيادي به سازمان برساند. برخورداشرف بامسائل ومشكلات بسيارآموزنده بود وبيانگراوج اعتقاد او به مبارزه وضرورت فدا و پاكبازي دراين مسيربود.تابستان 54وقتي به زندان افتاد بارداربود امابه رغم اين شرايط وبا وجودبيماري قلبي شديد زيرشديدترين فشارها وشكنجه هاي ساواك رفت. دخترش مريم را درسال1356 درزندان بدنيا آورد وتا 5ماهگي درزندان نگهداري كرد.درآن دوران كه همزمان با ضربه اپورتونيستيهاي چپ نما بود اشرف باعشق وايمان نسبت به راه وآرمان مجاهدين همواره درآرزوي وصل مجدد به سازمان بود.دربيدادگاه نظامي شاه خائن به 15سال زندان محكوم شد ودرشمار سري ماقبل آخرزندانيان سياسي بودكه چندماه قبل از سقوط شاه از زندان آزاد شدند.

خواهر مجاهد فاطمه رضايي نيز كه مدتي درزندان كميته مشترك ساواك وزندان قصربا اشرف هم بند بود مي گويد:ارتباط اشرف باسازمان براي ساواك مشخص شده بود ومقاومت اودرمقابل  شكنجه ها وايستادگيش دردفاع ازسازمان، جلادان ساواك را به شدت عصباني كرده بود. آنها نسبت به اوخشم وغضب بسياري داشتند .درموردبيماري قلبي اش هيچ رسيدگي وجودنداشت . من .اولين بارماجراي ضربه اپورتونيستها رادرزندان از اوشنيدم كه گفت پيغام مسعوداين است كه اين يك موج است ومي گذرد بايدحواستان جمع باشد كه درآن غرق نشويد.درفضاي آن سالهابه رغم تمام فشارها، اشرف باجدّيت واستواري دردفاع ازسازمان چه دربرابرساواك وچه دربرابر جريانات راست ارتجاعي موضع روشني داشت. مهمترين عنصرزندگي او استواريش درمقابل شكنجه ها و فشارها بود، عنصري كه دقيقا ازعلاقه شديد و ايمان استوارش به برادر مسعود سرچشمه مي گرفت.بعد از پيروزي انقلا ب، بيماري قلبي اش، او را  در مسير فعاليتهايش بسيار رنج مي‌داد. بعداز30خرداد درحاليكه به خاطرشدت بيماريش درخانه بستري بود، دريورش پاسداران دستگيرشد .اشرف درهردونظام شاه وخميني مظلومانه هدف كين توزي هاي شكنجه گران ودژخيمان شاه وشيخ ، قرار گرفت اما تا به آخرمقاوم واستوارايستاد.

مجاهد خلق محموداحمدي، از كادرهاي با سابقه مجاهدين، كه اول بار خانواده خود را با راه و آرمان پرشكوه مجاهدين آشنا كرد، بخشهايي از زندگي مبارزاتي خواهر مجاهد و قهرمان خودش، اشرف را، اين گونه تصوير مي‌كند: «…بخش عمده دفاعيات مجاهدين دربيدادگاه نظامي شاه خائن درسال50 وازجمله دفاعيات برادر مسعود وناصرصادق ومحمدبازرگاني را اشرف كه درجلسات دادگاه شركت ميكرد به بيرون منتقل كرد. محمود افزود : بعدازاين كه من به زندان مشهد منتقل شدم اشرف بازهم توانست ارتباطش را با زندان حفظ كند درآن دوران رابطه بين مجاهد شهيد مجيد شريف واقفي و داخل زندان ازطريق اشرف برقرارمي شد .ويژگي برجسته اشرف فروتني‌اش بود. او خودش هيچگاه ازانبوه كارهايي كه دررژيم شاه وخميني كرده بود چيزي نمي گفت وبه همين جهت بسياري از زمينه هاي فعاليت وكارهاي اوناشناخته مانده است .درملاقاتها هروقت از او درموردبچه هايش مي پرسيدم كه چكارمي كني وچگونه تضادكاروفعاليت سياسي رابانگهداري آنها حلّ مي كني ؟ اشرف به سادگي مي گفت جاي نگراني نيست آنها رابه دوست وآشنامي سپارم، الحمدلله مشكلي نيست. بيماري قلبي اوتنگي دريچه ميترال بودكه دراثرشكنجه هاي ساواك تشديد هم شدومشكل جدّي برايش ايجاد كرده بود.

درسال 1354كه اوج خشونت دستگاه سركوب شاه درزندانها بود، اشرف توسط ساواك دستگير شد وتحت شكنجه‌هاي وحشيانه قرار گرفت. پس از روشدن ضربه اپورتونيستي و دستگيريهاي مربوط به آن، ساواك او را به 15 سال زندان محكوم كرد. اما در سالهاي زندان دو رژيم و در زير شكنجه‌هاي طاقت فرسا، با قلبي گشاده به استقبال شرايط طاقت فرسا رفت و به سمبل پايداري و تكيه‌گاه زندانيان سياسي و همبندانش تبديل شد. نه اين بيماري و نه ديگر شرايط سهمگين، هرگزكوچكترين خللي در عزم و پايداري اين شيرزن قهرمان ايجاد نكرد.

گواهي پرافتخار:

متأسفانه از شرايط زندان و جزئيات شكنجه هاي سخت او درآن روزها اطلاع زيادي در دست نيست. اما من از يك سند و گواهي پر افتخار اطلاع دارم كه فراتراز هر شهادت ديگري، برصحنه‌هاي شكنجه و پايداري اين مجاهدقهرمان پرتو افكنده است و آن جمله ايست  از برادر مسعود در روزهاي پس از انقلاب ضد سلطنتي، كه گفت : اشرف بيش از همه در زندان شكنجه شد(نقل به مضمون). اين گفته برادر مسعود راكه خود درآن سالها بارها و بارها دراوين و كميته تحت شكنجه‌هاي ساواك قرارگرفته و از نزديك از جريان شكنجه‌ و پايداري اشرف مطلع بود، بسياري از نزديكان و از جمله دكتر جواد احمدي برادر اشرف كه خود مدتي را درزندانهاي رژيم گذرانده، به ياد دارند.

اما سوال اين است كه چرا اينقدر شكنجه؟! تيزترين اتهام اشرف از نظر ساواك، انتقال و تبادل پيامها بين زندان و بيرون زندان بود . اين چيزي بود كه ساواك بيشترين حساسيت را درمورد آن نشان مي‌داد.و از همين جا مي‌توان فهميدكه  دژخيمان تا كجا اين مجاهد دلير را در زير شكنجه‌ها كوبيده بودند.

آنچه باقي مانده بود؛ مشتي پوست و استخوان بود و  صداي رساي يك زن قهرمان كه تا بيكران بگوش مي رسد:

آيِ… بيچاره شب پرستان …چه فكر مي‌كنيد؟! تنها جسم من, در دست شماست, نه اراده‌ام، نه هويتم ؛ آرمان من تسخير نا پذير است. آنچه قطعا او درآن لحظات پوزخند به دژخيم با خود مي‌گفت، ما را ياد جملات خاطره انگيز بزرگ زن انقلابي اشرف رجوي درنامه‌اش به مسعود مي‌اندازد «… توي كميته،شكنجه‌گاه رژيم شاه وقتي سرمو فرنچ مي‌انداختند كه ببرند بازجويي، با موزاييكهاي زيرپام احساس يگانگي مي‌كردم و مي‌خنديدم و اين سيل خروشان هستي پيش ميره و چقدر احمقند اينها، اين سنگريزه‌ها كه  مي‌خواهند جلو حركت آبشار و سيل خروشان هستي‌رو بگيرند. خنده‌داره! با چي دارند مي‌جنگند؟ باخدا؟!»

و حالا اين لحظات روح بزرگ اوست كه در اشرف احمدي و اشرف‌هاي ديگر زنده شده و اين چنين به بار و بر نشسته است. اشرف كه روزگاراني متفاوت را  درزندانهاي شاه دركنار اشرف رجوي بود، بسيار تحت تأثير شخصيت انقلابي او قرار داشت. خواهر مجاهد فاطمه همداني كه طي مدتي از زندانش با شهيد اشرف احمدي هم بند بوده، درخاطراتش مي‌نويسد: «… اشرف احمدي بسيار تحت تأثير شخصيت و قهرمانيهاي شهيد اشرف رجوي بود و بسيار درباره او و آنچه درزندان شاه گذشته بود حرف مي‌زد.وقتي درزندان تاريخچه سازمان را مرور مي كرديم، اشرف بارها و بارها درسرفصلهاي تاريخچه برانگيخته مي‌شد و مي‌گفت: راستي اگر مسعود نبود، سازمان هم نبود. مجاهد خلق فاطمه همداني مي‌افزايد:

«بيان كردن شخصيت اشرف احمدي ومقاومت وصلابت وايمان و وارستگي‌اش دركلمات نمي گنجد. اشرف براي همه ما در زندان  قّوت قلب وراهنماي مجّربي بود .علاوه بربيماري قلبي درزندان دچار بيماري كليه هم شد ولي درمقابل دژخيمان مثل كوه ايستادگي مي كرد. روح مقاومت در برابر دژخيم، اولين و اساسي ترين درسي بودكه اشرف درزندان به ديگران منتقل مي كرد. هركدام ازبچه هاراكه براي اعدام مي بردند اشرف براي خداحافظي نزد اومي رفت.كسي نمي دانست كه او موقع خداحافظي بابچه هايي كه براي اعدام مي رفتند چه مي‌گفت ولي همه آنها بعد ازخداحافظي با اشرف خوشحالتر وشادابتر بودند. حساسيتهاي علني لاجوردي ازيكطرف و موضع جّدي اشرف ازطرف مقابل شرايطي را ايجادكرده بودكه بايدمسائل امنيتي رارعايت مي كرديم تا چيزي لونرود. هركس از بازجوئي برمي گشت نمي توانست پيش اشرف برود. چون اگربو مي بردند كه اشرف چه رابطه اي دربنددارد فشارها بطورمضاعف روي او و روي كل زندانيان زياد مي‌شد. بيشتر قرارها با اشرف در راهرو و دستشويي و ياحمام يادرساعات خاموشي واستراحت صورت مي گرفت .اشرف هميشه طوري عمل مي كرد كه ازخودش ردّي نگذارد…

خواهر مجاهد مهناز صمدي از زندانيان از بند رسته مي‌نويسد: « من درسال 61دستگير شده وبه بند 240 بالا منتقل شدم , اشرف سلول كناري ما بود , ازطريق بچه هاي ديگر متوجه شدم كه وي خواهرمجاهد خلق محمود احمدي و شهيد احمد احمدي است , با حساسيتي كه رژيم دجال روي وي داشت , نمي توانست ارتباطات گسترده داشته باشد , از او مي ترسيدند كه مبادا در شكل گيري تشكيلات زندان دست داشته باشد و وي را همواره زير نظر وبراي بازجويي مي بردند , اما او همچنان با صلابت واستوار , وبا لبخندي به لب نداي پيروزي مي داد, درطول روز ساعاتي درب سلول را باز مي كردند كه در راهروي اوين قدم مي زديم , من اكثراً او را هنگام قدم زدن مي ديدم وبا هم سلام وعليكي مخفيانه مي كرديم , وهربار لبخندي عميق پراز عشق در چهره او مي ديدم , اگر هنگام قدم زدن او رانمي ديدم قلب ام  فرو مي ريخت كه نكند اورا نيز براي اعدام برده باشند. من موقع دستگيري,  16سال بيشتر نداشتم و از پايگاههاي سازمان دستگيرشده بودم. خيلي دلم مي‌خواست با او صحبت كنم ولي به علت وضعيت موجود ، اين امكان به سختي پيش مي‌آمد. يك بار هنگام قدم زدن به من نزديك شد وگفت (قيزل گول ) من روز ورودت به بند رافراموش نمي كنم كه چطور شكنجه ات كرده بودند فرداي ايران را شماها بايد بسازيد , براي اين كار كثافت ها  , حق اشان را كف دستشان مي گذاريم. يادت باشد هروقت به سازمان رسيدي ما راهم درقلب خودت داشته باشي, وي از پرونده من ، علت اعدام برادرانم ودستگيري خانواده ام ودستگيريهاي گسترده اي كه در سال 61 در رابطه با پايگاههاي 12 ارديبهشت، پيش آمده بود تقريبا با خبر بود .  اين تنها صحبتي بود كه با هم داشتيم ولي همواره وهرروز درمواجه شدن در راهرو خنده اورا ديده و از وي انگيزه مي گرفتم.بعد ازاين كه محل هاي سلولها وبندهايمان عوض شد ديگر او را  نديدم وخبر نداشتم كه كجاست و بعدها خبردار شدم كه در قتل عام سال 67 به شهادت رسيده است.

راز پايداري

خواهر مجاهد فاطمه همداني، درقسمتهاي ديگري از يادداشتهاي خود نوشته است: «اشرف دربين تمام خواهران مجاهدي كه درزندان بودند سمبل فروتني وتواضع  بود. او بيشتردوران زندانش را درسلولهاي تنبيهي گذراند. لاجوردي كه بخوبي اشرف را از زمان شاه مي شناخت به دليل آنكه اشرف درزندان محورمقاومت بچه ها شده بود ازاوكينه عميقي بدل داشت. و بنابه شّم ضدانقلابي خودش خوب فهميده بودكه اشرف دست كم دربند204 بالامحوروخط دهنده مقاومت است. اما آن چه دست لاجوردي رادرمورداشرف مي بست هوشياري اشرف بودكه باعث شده بود لاجوري هيچ دليل ومدركي نداشته باشد. آخرين روزي كه دراوين باهم بوديم ومن ازآنجا به قزلحصارمنتقل شدم اشرف گفت اگرآزادشدي يا فراركردي حتما به منطقه پيش بچه ها برووسلام ماراهم به آنها برسان وبگوكه شب وروزبرايتان دعامي كنيم .اگرهم درزندان ماندي يك چيزرافراموش نكن آدم فقط بانام وياد يك رهبرمي تواندزيرشكنجه تا آخرمقاومت كند .اگرمي خواهي راه بچه هاي راكه رفتند ادامه بدهي راهش اين است كه هميشه مسعودرادرقلبت داشته باشي .درزماني كه هنوزموضوع وبحث رهبري عقيدتي براي ما ناشناخته بود، اشرف تجربه مادي وعيني خودش رابه همه منتقل مي كرد. او رهبري را در زندان وسخت ترين شرايطش تجربه كرده بود واساسي ترين درسي كه منتقل مي كرد، راز ملموس و شورانگيز پايداري بود كه دراين رابطه تبلور مي‌يافت. هنگام آخرين وداع مان بازتكراركرد كه آن سفارش مرافراموش نكني إإ ».

آزمايش درخشان

ازنقش موثراشرف درگسترش مقاومت در زندان بسيارگفته ونوشته اند.يكي ازفصلهاي درخشان زندگي‌اش كه هم زنجيران اشرف درزندان و هم‌چنين برادران مجاهدش محمود و جواد احمدي، برآن تأكيد كرده اند، درهم شكستن توطئه پليد لاجوردي سرجلاداوين بود كه تلاش كرد از طريق همسر اشرف اورازيرفشا ربگذارد تا ازمواضع خود وبخصوص دفاع از“مسعود“ دست بردارد و در غير اين صورت، طلاق درانتظارش خواهد بود!

زن قهرمان اين ترفند حقيرانه دژخيم را به سخره گرفت و با صلابتي شگفت درمقابل اين توطئه ايستاد و استوار ماند و دژخيم را خوار و بور و منكوب كرد. اوازسالها پيش و در دوران مبارزه با ديكتاتوري دست نشانده شاه درتضادبين مبارزه و خانواده، قاطعانه مبارزه را انتخاب كرده بود وتمامي مشكلات اين انتخاب را هم به جان خريده ودرهرقدم بهايش را پرداخته و مي‌پرداخت. اشرف با  جدّيت واستواري يك زن مجاهدخلق دربرابردژخيمان خميني ايستاد و پوزه آنان را بامقاومت قهرمانانه خود بخاك ماليد.

يكي ديگر از مجاهدان از بند رسته كه مدتي با اشرف هم بند بوده مي‌نويسد: « اشرف ازجمله كساني بود كه با قدم زدن وصلابت واستقامت اش در زندان انگيزه وتوان مي گرفتيم. نفوذ خنده و نگاه هاي او مقاومت واستحكام بود , وي با هاجركرمي وپروين حائري شهيد والهه عروجي و…… ويك سري از شهداي قتل عام هاي جمعي، ديوار پولاديني از افراد مستحكمي كه همواره الگوي ماها بودند را تشكيل مي دادند.

وقتي هاجركرمي شهيد وتعدادي  را براي اعدام بردند من درحال گريه در خفا بودم كه نزد من آمد وبه آرامي گفت مبادا بگذاري اينها گريه تورا ببينند .اواز جمله تكيه گاهايي بود كه در شرايط زندان كه رژيم دجال ايجاد ميكرد توان وقوت مي گرفتيم.

خواهر مجاهد فهيمه نكوگويان مي نويسد:« اشرف خواهري با چهره اي خندان وبا صلابت وآرام وبي نام ونشان بودكه همواره  دست اندر كار فعاليتهاي بسياري بود اما كسي نمي دانست كه جه كسي اين كارها را انجام داده است.

بعد از دستگيريهاي سال 50 كه ما به مناسبت هاي مختلف در خانه مادر احمدي  وخانه هاي مادران شهدا وزندانيان مجاهد جمع مي شديم واشرف در آن صحنه هاحضورفعال داشت، ضمن تشويق مادران وخواهران، هميشه ميگفت، اين جمع شدن ها را دست كم نگيريد وسعي كنيم در هرشرايطي كه مي توانيم دورهم جمع شويم وتشكل خودرا ازدست ندهيم.

درجريان اعتصاب سال 52 زندانيان مجاهد ومبارز درزندان قصر، اشرف از جمله فعالاني بود كه تظاهرات اعتراضي و پشتيباني از اعتصاب زندان را راه اندازي كرد و مادران وخواهران را دراين رابطه سمت وسوميداد. اشرف مي‌گفت اين تظاهرات را بايد آنقدر ادامه دهيم تا درخواست هاي زنداينان برآورده شود وخودش پشت راه اندازي و سازمان دادن آنها در مقابل شهرباني , دادرسي ارتش , سازمان امنيت و..  قرار داشت. او در تمامي لحظات دركنار خواهران ومادران حضور داشت. با توجيه او بود كه تظاهرات شكل مي گرفت و ادامه پيدا مي كرد. و وقتي خط پايان را مي داد، تظاهرات تمام ميشد .يادم هست كه چگونه با آرامش تمام ، نفرات را توجيه و راهي تظاهرات مي كرد.

سردژخيم اوين منكوب مي‌شود!

درلابلاي خاطرات زندانيان سياسي از بند رسته،گاه باصحنه هاي شور انگيز ديگري از لحظات صلابت و استواري مجاهد والا مقام اشرف احمدي در زندان آشنا ميشدم كه برايم تازگي داشت. از جمله آنها زنداني سياسي «مينا انتظاري» است كه درخاطرات خود از زندان اوين درسال 65، فرازهاي درخشاني از سيماي اشرف قهرمان را به ثبت رسانده و از او چنين ياد كرده است:

« زماني که در قزل حصار بودم، تعريف مادري را در اوين شنيدم که از زندانيان سياسي زمان شاه بوده و حالا عليرغم بيماري و سابقه جراحي قلب و داشتن چهار فرزند، بدون جرم خاصي مدتها بود که بازداشت شده و در زندان بسر ميبرد. نکته قابل تأمل اين بود که او در دهم تيرماه سال ۶۰دستگير شده ولي هنوز نتوانسته بودند پرونده اي جهت محاکمه برايش تشکيل دهند. حتي طبق معيارهاي خود رژيم حکم او آزادي بود ولي چون حاضر نبود که از کلمه “منافقين” به جاي “مجاهدين” استفاده کند از آزادي او امتناع ميشد و همچنان در زندان و مرتبا در بندهاي تنبيهي و تحت فشار بسر ميبرد. لاجوردي بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعي کرد تا شايد مادر بشکند و کوتاه بيايد. اما بي فايده بود. يکبار در اوين، او را براي مصاحبه صدا کرده بود. وقتي لاجوردي از او مي خواهد که خود را معرفي کند؛ او در جواب مي گويد: “اشرف احمدي” .

در ادامه از او اتهامش را مي پرسد؛ او جواب مي دهد:

“هواداري از مجاهدين خلق”. لاجوردي مي گويد: هنوز مي گوئي “مجاهدين”؟ اشرف با خونسردي جواب مي دهد:

تا زماني که در خارج از زندان بودم نامشان اين بود اما اگر اينجا اسمشان تغيير کرده من از آن بي اطلاعم!

اين جواب باعث خنده زندانيان و مضحكه شدن لاجوردي در حضور جمع شده و به همين دليل با عصبانيت به او مي گويد:

پس هنوز سر عقل نيامدي، هر وقت تغيير عقيده دادي خبرم کن تا آزادت کنم.

وقتي سال ۶۵در اوين در بندي تنبيهي با “مادر اشرف” همبند شدم با ديدن او و شخصيت والاي انساني اش بيشتر پي بردم که چرا تا به اين حد مورد احترام بچه ها ميباشد… او همچنان بدون داشتن هيچ حکمي در زندان بسر مي برد.

در سال ۶۶در بند ۳۲۵که هم اتاق نيز شديم رابطه مان صميمانه تر شد. روزي از او پرسيدم: شما که زندانهاي دو رژيم را تجربه کرديد، چه فرقي بين اين دو مي بينيد؟ در جواب گفت:

شاه و شيخ دو روي يک سکه و هر دو ديکتاتورند، امّا در زندان شاه، در کنار همه فشارها و سرکوبها، حداقل براي زندانيان سياسي هويت قائل بودند ولي شيخ شياد تابع هيچ معيار و ميزاني نيست، تاريخ اخير چنين ديکتاتوري بي رحمي را تجربه نکرده بود…».

آزمايش ديگري از سرفرازي

درخاطرات زنداني سياسي مينا انتظاري از زندان، به فراز تكاندهنده ديگري از صلابت پايداري شيرزن مجاهد، اشرف احمدي برخوردم : «  يکي از روزهاي تابستان سال ۶۶و روز ملاقات با خانواده ها بود. بچه هاي بند در سريهاي بيست نفره به ملاقات مي‌رفتند. آنروز وقتي  مادر اشرف از ملاقات برگشت، حال و هواي هميشگي را نداشت. غمگين وگرفته بود و پس از مدتي به آرامي سر نماز رفت. حين خواندن نماز و نيايش احساس کرديم بي اختيار اشک مي ريزد. نگران شديم و از او حال خانواده را جويا شديم. دريافتيم که همسر او[1] چند روز قبل از ملاقات در يک تصادف رانندگي در جاده تهران – مشهد کشته شده است. آن روز فرزندان کوچک و نوجوان مادر به ملاقات آمده و خبر مرگ پدر و تنهاتر شدنشان را به او اطلاع داده بودند. چه ضربه سختي براي او بود و هيچ کاري هم از دستش ساخته نبود…

آنروز عصر به خواست همه ما و بخصوص کاپيتان محبوبمان فروزان (عبدي) برنامه ورزش جمعي و مسابقات واليبال روزانه مان را تعطيل کرديم و بلافاصله به احترام “مادر اشرف” دست بکار برگزاري مراسم ختمي در اتاق محقرمان شديم. تقريبا همه بچه هاي بند با عقايد و گرايشات سياسي مختلف به ديدار مادر آمده و با او همدردي کردند. سپس در جمع خودماني تر کمي دعا از قرآن و نهج البلاغه خوانده شد و پس از آن همبند عزيزم فضيلت (علامه) ترانه خاطره انگيز “نوايي” که ترانه مورد علاقه مادر بود را با صداي زيبايش ترنم کرد…

قطرات اشک بر صورت مهربان مادر مي غلطيد و ما از غم او غمگينتر…

فوت همسر و تنها ماندن فرزندان کوچک و نوجوان او نيز عاملي جهت سست شدن مادر در دفاع از آرمانهاي انساني اش نشد و عليرغم همه عواطف و تمنيات بي پايان مادريش، به ميهن و مردمش پشت نکرد. سرانجام در روز ۹مرداد سال ۶۷و در پروسه جنايتکارانه قتل عام هزاران زنداني سياسي، مادر مجاهد “اشرف احمدي” در سن ۴۷سالگي، بعد از هفت سال اسارت، با دفاع از هويت سياسي خويش سربه دار شد.

بي شک در لحظه قرار گرفتن طناب دار بر گردن سرفرازش، او با قلب بيمار امّا به وسعت دريايش، به همه کودکان و مادران ايراني تحت ستم “جمهوري جلادان” مي انديشيد و با عشق به صلح و آزادي، در قلوب يک نسل و يک خلق جاودانه شد…».

: دكتر محمد قرائي:پيامي براي قتل‌عام‌شدگان مرداد67

 

همه چيز را
با نام شما، آغاز خواهيم كرد.
قهرمانان!
سرودهايمان؛
و ترانه‌هاي كودكانمان را
مارشهاي ارتش مردم را
در سالروز پيروزي.
و شما را
واژه واژه
در كتابهايمان
در فوارهٌ ميدانهاي شهرهايمان
جاودان خواهيم كرد
دلاوران!
هم‌چنان كه اينك
هيچ‌چيز را
از قلم نمي‌اندازيم:
اسامي جلادان،
رنگ طنابها،
و شكل چهارپايه‌ها را
از هر گوشه
گرد مي‌آوريم
و در حافظهٌ تواناي خويش
ثبت مي‌كنيم.
قلبها را
بازوها
و چشمها را
به حافظه تبديل مي‌كنيم
و به‌خاطر مي‌سپاريم.

به‌خاطر مي‌سپاريم
نامهاي شما
و رنگ لحظه لحظهٌ شبهايي
كه در راهروهاي مرگ گذشت.
هر پيچ و تاب پيكر سرفرازتان
ـ آويخته از پنجهٌ بيرحم طناب را ـ
هم‌چون سرخ‌ترين جامه‌هاي قهرمانان ميهني
در ميانهٌ ميدانهاي نبرد
به ياد سپرده‌ايم.
شيران! استواران، پايداران.
حتي آخرين صداهاي حنجره‌هاي به‌دار آويخته‌تان
در كانتينرهاي اجساد
كه به‌سوي گورهاي جمعي مي‌رفت،
فراموشمان نخواهد شد.

نه!
سوگند كه نه!
هيچ وجداني را
بي‌خبر رها نخواهيم كرد
تا زماني كه خون و خاطرهٌ گدازان شما
آخرين سلولهاي سبعيت را
آخرين ذرات شقاوت را
در پيكرهٌ دورافتاده‌ترين هموطن شما
بسوزاند
و خاكستر كند.
سوگند كه با تمامي نيروهايمان
با تمامي عاطفه‌هاي روانمان
حافظه‌هايي مي‌سازيم
براي به‌خاطر سپردن نامهايتان
كه همه‌چيز را با آن شروع خواهيم كرد
قهرمانان